محصول به سبد خرید اضافه شد
0
صفحه نخست
فروشگاه خرید نت
فروشگاه
کتاب
کتاب هفت شهر نی
قوانین و مقررات مرتبط با بازار بورس
ضیافت امجد
نت قطعات ضربی نی نوازی
نی نوازی ردیف دوامی
سه گاه
چهارگاه
ماهور
نوا
همایون
شور
راست پنجگاه
بیات ترک
بیات کرد
ابوعطا
افشاری
بیات اصفهان
دشتی
نت ضیافت امجد
نت دروس مقدماتی (کتاب هفت شهر نی)
کتاب
کتاب هفت شهر نی
قوانین و مقررات مرتبط با بازار بورس
ضیافت امجد
آموزش
نت دروس مقدماتی (کتاب هفت شهر نی)
بلاگ
شعرا
مولانا
سعدی
شیخ بهایی
حافظ
رضی الدین آرتیمانی
شیخ محمود شبستری
حکایات و پندها
حکایات مولانا
حکایات سعدی
سازهای ایرانی
ساز نی
ساز بربط
ساز تار
ساز سه تار
ساز نی انبان
اساتید
سخنان اساتید
هنرمندان کشور
ساز نی
بیوگرافی
مدرسان ساز
سازندگان ساز
سوخته نگاران
آموزشگاه ها
فضای مجازی هنرمندان
اخبار
گلستان موسیقی
تاریخچه موسیقی
اپلیکیشن ها
اپلیکیشن نینوایان
بورس امجد
اخلاق موسیقی
قرآن
نهج البلاغه
مباحث فقهی
زکات علم
چهل هرگز
آهنگ پیشواز
همراه اول
ایرانسل
ریتم
0
اپلیکیشن نینوایان
|
ورود / ثبتنام
|
سبد خرید
0
صفحه نخست
فروشگاه خرید نت
فروشگاه
کتاب
کتاب هفت شهر نی
قوانین و مقررات مرتبط با بازار بورس
ضیافت امجد
نت قطعات ضربی نی نوازی
نی نوازی ردیف دوامی
سه گاه
چهارگاه
ماهور
نوا
همایون
شور
راست پنجگاه
بیات ترک
بیات کرد
ابوعطا
افشاری
بیات اصفهان
دشتی
نت ضیافت امجد
نت دروس مقدماتی (کتاب هفت شهر نی)
کتاب
کتاب هفت شهر نی
قوانین و مقررات مرتبط با بازار بورس
ضیافت امجد
آموزش
نت دروس مقدماتی (کتاب هفت شهر نی)
بلاگ
شعرا
مولانا
سعدی
شیخ بهایی
حافظ
رضی الدین آرتیمانی
شیخ محمود شبستری
حکایات و پندها
حکایات مولانا
حکایات سعدی
سازهای ایرانی
ساز نی
ساز بربط
ساز تار
ساز سه تار
ساز نی انبان
اساتید
سخنان اساتید
هنرمندان کشور
ساز نی
بیوگرافی
مدرسان ساز
سازندگان ساز
سوخته نگاران
آموزشگاه ها
فضای مجازی هنرمندان
اخبار
گلستان موسیقی
تاریخچه موسیقی
اپلیکیشن ها
اپلیکیشن نینوایان
بورس امجد
اخلاق موسیقی
قرآن
نهج البلاغه
مباحث فقهی
زکات علم
چهل هرگز
آهنگ پیشواز
همراه اول
ایرانسل
ریتم
می خواه و گل افشان کن از دهر چه میجویی
ای دل گر از آن چاه زنخدان به درآیی
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها
صلاح کار کجا و من خراب کجا
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را
دل میرود ز دستم صاحب دلان خدا را
به ملازمان سلطان که رساند این دعا را
به ملازمان سلطان که رساند این دعا را
ساقیا برخیز و درده جام را
رونق عهد شباب است دگر بستان را
دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما
هر آن کو خاطر مجموع و یار نازنین دارد
ساقی به نور باده برافروز جام ما
ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شما
میدمد صبح و کله بست سحاب
گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب
ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت
خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت
سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
هر آن که جانب اهل خدا نگه دارد
ساقیا آمدن عید مبارک بادت
ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست
روزه یک سو شد و عید آمد و دلها برخاست
دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست
چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست
خیال روی تو در هر طریق همره ماست
مطلب طاعت و پیمان و صلاح از من مست
شکفته شد گل حمرا و گشت بلبل مست
زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست
مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد
در دیر مغان آمد یارم قدحی در دست
به جان خواجه و حق قدیم و عهد درست
ما را ز خیال تو چه پروای شراب است
زلفت هزار دل به یکی تار مو ببست
آن که از سنبل او غالیه تابی دارد
آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است
خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بست
شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد
جان بی جمال جانان میل جهان ندارد
روشنی طلعت تو ماه ندارد
نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد
اگر نه باده غم دل ز یاد ما ببرد
سحر بلبل حکایت با صبا کرد
خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است
رواق منظر چشم من آشیانه توست
برو به کار خود ای واعظ این چه فریادست
تا سر زلف تو در دست نسیم افتادست
بیا که قصر امل سخت سست بنیادست
بی مهر رخت روز مرا نور نماندست
باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر است
صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد
به آب روشن می عارفی طهارت کرد
بیا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد
المنه لله که در میکده باز است
بلبلی خون دلی خورد و گلی حاصل کرد
اگر چه باده فرح بخش و باد گلبیز است
حال دل با تو گفتنم هوس است
صحن بستان ذوق بخش و صحبت یاران خوش است
کنون که بر کف گل جام باده صاف است
در این زمانه رفیقی که خالی از خلل است
گل در بر و می در کف و معشوق به کام است
چو باد عزم سر کوی یار خواهم کرد
به کوی میکده هر سالکی که ره دانست
دست در حلقه آن زلف دوتا نتوان کرد
دل از من برد و روی از من نهان کرد
به دام زلف تو دل مبتلای خویشتن است
روضه خلد برین خلوت درویشان است
صوفی از پرتو می راز نهانی دانست
یاد باد آن که ز ما وقت سفر یاد نکرد
رو بر رهش نهادم و بر من گذر نکرد
دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد
لعل سیراب به خون تشنه لب یار من است
روزگاریست که سودای بتان دین من است
منم که گوشه میخانه خانقاه من است
ز گریه مردم چشمم نشسته در خون است
خم زلف تو دام کفر و دین است
دل سراپرده محبت اوست
آن سیه چرده که شیرینی عالم با اوست
سر ارادت ما و آستان حضرت دوست
دارم امید عاطفتی از جانب دوست
آن پیک نامور که رسید از دیار دوست
دوستان دختر رز توبه ز مستوری کرد
سالها دل طلب جام جم از ما میکرد
به سر جام جم آن گه نظر توانی کرد
چه مستیست ندانم که رو به ما آورد
صبا وقت سحر بویی ز زلف یار میآورد
نسیم باد صبا دوشم آگهی آورد
یارم چو قدح به دست گیرد
دلم جز مهر مه رویان طریقی بر نمیگیرد
ساقی ار باده از این دست به جام اندازد
صبا اگر گذری افتدت به کشور دوست
مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست
روی تو کس ندید و هزارت رقیب هست
اگر چه عرض هنر پیش یار بیادبیست
خوشتر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست
بنال بلبل اگر با منت سر یاریست
یا رب این شمع دل افروز ز کاشانه کیست
ماهم این هفته برون رفت و به چشمم سالیست
کس نیست که افتاده آن زلف دوتا نیست
مردم دیده ما جز به رخت ناظر نیست
دمی با غم به سر بردن جهان یک سر نمیارزد
زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست
راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست
روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیست
حاصل کارگه کون و مکان این همه نیست
خواب آن نرگس فتان تو بی چیزی نیست
جز آستان توام در جهان پناهی نیست
بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت
دیدی که یار جز سر جور و ستم نداشت
کنون که میدمد از بوستان نسیم بهشت
عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت
آن ترک پری چهره که دوش از بر ما رفت
گر ز دست زلف مشکینت خطایی رفت رفت
ساقی بیار باده که ماه صیام رفت
شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت
ساقی بیا که یار ز رخ پرده برگرفت
حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت
شنیدهام سخنی خوش که پیر کنعان گفت
یا رب سببی ساز که یارم به سلامت
ای هدهد صبا به سبا میفرستمت
ای غایب از نظر به خدا میسپارمت
میر من خوش میروی کاندر سر و پا میرمت
چه لطف بود که ناگاه رشحه قلمت
زان یار دلنوازم شکریست با شکایت
اگر به مذهب تو خون عاشق است مباح
دل من در هوای روی فرخ
دی پیر می فروش که ذکرش به خیر باد
تویی که بر سر خوبان کشوری چون تاج
درد ما را نیست درمان الغیاث
مدامم مست میدارد نسیم جعد گیسویت
شراب و عیش نهان چیست کار بیبنیاد
دوش آگهی ز یار سفرکرده داد باد
روز وصل دوستداران یاد باد
جمالت آفتاب هر نظر باد
صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد
تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد
حسن تو همیشه در فزون باد
خسروا گوی فلک در خم چوگان تو باد
دیر است که دلدار پیامی نفرستاد
پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد
آن که رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد
عکس روی تو چو در آینه جام افتاد
بنفشه دوش به گل گفت و خوش نشانی داد
همای اوج سعادت به دام ما افتد
درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد
کسی که حسن و خط دوست در نظر دارد
دل ما به دور رویت ز چمن فراغ دارد
آن کس که به دست جام دارد
دلی که غیب نمای است و جام جم دارد
بتی دارم که گرد گل ز سنبل سایه بان دارد
در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد
سحر چون خسرو خاور علم بر کوهساران زد
راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد
اگر روم ز پی اش فتنهها برانگیزد
به حسن و خلق و وفا کس به یار ما نرسد
هر که را با خط سبزت سر سودا باشد
من و انکار شراب این چه حکایت باشد
نقد صوفی نه همه صافی بیغش باشد
خوش است خلوت اگر یار یار من باشد
کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد
خوش آمد گل وز آن خوشتر نباشد
نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
گل بی رخ یار خوش نباشد
مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد
روز هجران و شب فرقت یار آخر شد
ستارهای بدرخشید و ماه مجلس شد
گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد
یاری اندر کس نمیبینیم یاران را چه شد
زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد
دوش از جناب آصف پیک بشارت آمد
عشق تو نهال حیرت آمد
در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد
مژده ای دل که دگر باد صبا بازآمد
صبا به تهنیت پیر می فروش آمد
سحرم دولت بیدار به بالین آمد
نه هر که چهره برافروخت دلبری داند
هر که شد محرم دل در حرم یار بماند
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
ای پسته تو خنده زده بر حدیث قند
بیا که رایت منصور پادشاه رسید
بوی خوش تو هر که ز باد صبا شنید
معاشران گره از زلف یار باز کنید
الا ای طوطی گویای اسرار
عید است و آخر گل و یاران در انتظار
صبا ز منزل جانان گذر دریغ مدار
ای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر
ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار
روی بنمای و وجود خودم از یاد ببر
شب وصل است و طی شد نامه هجر
گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر
ای خرم از فروغ رخت لاله زار عمر
دیگر ز شاخ سرو سهی بلبل صبور
یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور
نصیحتی کنمت بشنو و بهانه مگیر
روی بنما و مرا گو که ز جان دل برگیر
هزار شکر که دیدم به کام خویشت باز
منم که دیده به دیدار دوست کردم باز
ای سرو ناز حسن که خوش میروی به ناز
درآ که در دل خسته توان درآید باز
حال خونین دلان که گوید باز
بیا و کشتی ما در شط شراب انداز
خیز و در کاسه زر آب طربناک انداز
برنیامد از تمنای لبت کامم هنوز
گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس
دلا رفیق سفر بخت نیکخواهت بس
دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس
بازآی و دل تنگ مرا مونس جان باش
اگر رفیق شفیقی درست پیمان باش
به دور لاله قدح گیر و بیریا میباش
صوفی گلی بچین و مرقع به خار بخش
باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش
فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش
شراب تلخ میخواهم که مردافکن بود زورش
خوشا شیراز و وضع بیمثالش
چو برشکست صبا زلف عنبرافشانش
یا رب این نوگل خندان که سپردی به منش
ببرد از من قرار و طاقت و هوش
سحر ز هاتف غیبم رسید مژده به گوش
هاتفی از گوشه میخانه دوش
در عهد پادشاه خطابخش جرم پوش
دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش
ای همه شکل تو مطبوع و همه جای تو خوش
دلم رمیده لولیوشیست شورانگیز
ای صبا گر بگذری بر ساحل رود ارس
درد عشقی کشیدهام که مپرس
دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس
معاشران ز حریف شبانه یاد آرید
کنار آب و پای بید و طبع شعر و یاری خوش
مجمع خوبی و لطف است عذار چو مهش
دلم رمیده شد و غافلم من درویش
ما آزمودهایم در این شهر بخت خویش
قسم به حشمت و جاه و جلال شاه شجاع
بامدادان که ز خلوتگه کاخ ابداع
در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع
سحر به بوی گلستان دمی شدم در باغ
طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف
زبان خامه ندارد سر بیان فراق
مقام امن و می بیغش و رفیق شفیق
اگر شراب خوری جرعهای فشان بر خاک
هزار دشمنم ار میکنند قصد هلاک
ای دل ریش مرا با لب تو حق نمک
خوش خبر باشی ای نسیم شمال
شممت روح وداد و شمت برق وصال
دارای جهان نصرت دین خسرو کامل
به وقت گل شدم از توبه شراب خجل
اگر به کوی تو باشد مرا مجال وصول
سلامی چو بوی خوش آشنایی
به چشم کردهام ابروی ماه سیمایی
در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی
ای در رخ تو پیدا انوار پادشاهی
سحرم هاتف میخانه به دولتخواهی
ای بیخبر بکوش که صاحب خبر شوی
بلبل ز شاخ سرو به گلبانگ پهلوی
ساقیا سایه ابر است و بهار و لب جوی
تو مگر بر لب آبی به هوس بنشینی
سحرگه ره روی در سرزمینی
هر نکتهای که گفتم در وصف آن شمایل
ای رخت چون خلد و لعلت سلسبیل
ای دل به کوی عشق گذاری نمیکنی
بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی
ای که در کشتن ما هیچ مدارا نکنی
عشقبازی و جوانی و شراب لعل فام
صبح است و ژاله میچکد از ابر بهمنی
مرحبا طایر فرخ پی فرخنده پیام
عاشق روی جوانی خوش نوخاستهام
بشری اذ السلامه حلت بذی سلم
نوش کن جام شراب یک منی
بازآی ساقیا که هواخواه خدمتم
دوش بیماری چشم تو ببرد از دستم
دو یار زیرک و از باده کهن دومنی
به غیر از آن که بشد دین و دانش از دستم
نسیم صبح سعادت بدان نشان که تو دانی
زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم
فاش میگویم و از گفته خود دلشادم
مرا میبینی و هر دم زیادت میکنی دردم
گفتند خلایق که تویی یوسف ثانی
سالها پیروی مذهب رندان کردم
دیشب به سیل اشک ره خواب میزدم
هواخواه توام جانا و میدانم که میدانی
هر چند پیر و خسته دل و ناتوان شدم
وقت را غنیمت دان آن قدر که بتوانی
احمد الله علی معدله السلطان
ز دلبرم که رساند نوازش قلمی
خیال نقش تو در کارگاه دیده کشیدم
سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی
ز دست کوته خود زیر بارم
انت رواح رند الحمی و زاد غرامی
گر چه افتاد ز زلفش گرهی در کارم
گر دست دهد خاک کف پای نگارم
در نهانخانه عشرت صنمی خوش دارم
که برد به نزد شاهان ز من گدا پیامی
زان می عشق کز او پخته شود هر خامی
این خرقه که من دارم در رهن شراب اولی
مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم
من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم
رفتم به باغ صبحدمی تا چنم گلی
جوزا سحر نهاد حمایل برابرم
بگرفت کار حسنت چون عشق من کمالی
تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم
سلام الله ما کر اللیالی
یا مبسما یحاکی درجا من اللالی
کتبت قصه شوقی و مدمعی باکی
سلیمی منذ حلت بالعراق
زین خوش رقم که بر گل رخسار میکشی
ای دل آن دم که خراب از می گلگون باشی
هزار جهد بکردم که یار من باشی
نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی
عمر بگذشت به بیحاصلی و بوالهوسی
ز کوی یار میآید نسیم باد نوروزی
ای که دایم به خویش مغروری
طفیل هستی عشقند آدمی و پری
خوش کرد یاوری فلکت روز داوری
روزگاریست که ما را نگران میداری
به تیغم گر کشد دستش نگیرم
مزن بر دل ز نوک غمزه تیرم
نماز شام غریبان چو گریه آغازم
گر دست رسد در سر زلفین تو بازم
در خرابات مغان گر گذر افتد بازم
مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم
چرا نه در پی عزم دیار خود باشم
من دوستدار روی خوش و موی دلکشم
خیال روی تو چون بگذرد به گلشن چشم
من که از آتش دل چون خم می در جوشم
گر من از سرزنش مدعیان اندیشم
چل سال بیش رفت که من لاف میزنم
عمریست تا من در طلب هر روز گامی میزنم
بی تو ای سرو روان با گل و گلشن چه کنم
من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم
صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم
دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم
دوش سودای رخش گفتم ز سر بیرون کنم
به عزم توبه سحر گفتم استخاره کنم
حاشا که من به موسم گل ترک می کنم
روزگاری شد که در میخانه خدمت میکنم
من ترک عشق شاهد و ساغر نمیکنم
به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم
حالیا مصلحت وقت در آن میبینم
گرم از دست برخیزد که با دلدار بنشینم
در خرابات مغان نور خدا میبینم
غم زمانه که هیچش کران نمیبینم
خرم آن روز کز این منزل ویران بروم
گر از این منزل ویران به سوی خانه روم
حجاب چهره جان میشود غبار تنم
ای که مهجوری عشاق روا میداری
ای که در کوی خرابات مقامی داری
بیا با ما مورز این کینه داری
صبا تو نکهت آن زلف مشک بو داری
تو را که هر چه مراد است در جهان داری
شهریست پرظریفان و از هر طرف نگاری
چو سرو اگر بخرامی دمی به گلزاری
به جان او که گرم دسترس به جان بودی
چه بودی ار دل آن ماه مهربان بودی
سحر با باد میگفتم حدیث آرزومندی
دیدم به خواب دوش که ماهی برآمدی
سبت سلمی بصدغیها فادی
ای قصه بهشت ز کویت حکایتی
آن غالیه خط گر سوی ما نامه نوشتی
با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی
ای دل مباش یک دم خالی ز عشق و مستی
ای که بر ماه از خط مشکین نقاب انداختی
مخمور جام عشقم ساقی بده شرابی
لبش میبوسم و در میکشم می
به صوت بلبل و قمری اگر ننوشی می
ساقی بیا که شد قدح لاله پر ز می
سحرگاهان که مخمور شبانه
چراغ روی تو را شمع گشت پروانه
از خون دل نوشتم نزدیک دوست نامه
دامن کشان همیشد در شرب زرکشیده
از من جدا مشو که توام نور دیدهای
دوش رفتم به در میکده خواب آلوده
ای که با سلسله زلف دراز آمدهای
در سرای مغان رفته بود و آب زده
ناگهان پرده برانداختهای یعنی چه
وصال او ز عمر جاودان به
گر تیغ بارد در کوی آن ماه
آن که پامال جفا کرد چو خاک راهم
دیدار شد میسر و بوس و کنار هم
دردم از یار است و درمان نیز هم
ما بی غمان مست دل از دست دادهایم
عمریست تا به راه غمت رو نهادهایم
ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمدهایم
فتوی پیر مغان دارم و قولیست قدیم
خیز تا از در میخانه گشادی طلبیم
ما ز یاران چشم یاری داشتیم
صلاح از ما چه میجویی که مستان را صلا گفتیم
ما درس سحر در ره میخانه نهادیم
بگذار تا ز شارع میخانه بگذریم
خیز تا خرقه صوفی به خرابات بریم
بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
صوفی بیا که خرقه سالوس برکشیم
دوستان وقت گل آن به که به عشرت کوشیم
ما شبی دست برآریم و دعایی بکنیم
ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم
سرم خوش است و به بانگ بلند میگویم
بارها گفتهام و بار دگر میگویم
گر چه ما بندگان پادشهیم
فاتحهای چو آمدی بر سر خستهای بخوان
چندان که گفتم غم با طبیبان
میسوزم از فراقت روی از جفا بگردان
یا رب آن آهوی مشکین به ختن بازرسان
خدا را کم نشین با خرقه پوشان
شاه شمشادقدان خسرو شیرین دهنان
بهار و گل طرب انگیز گشت و توبه شکن
چو گل هر دم به بویت جامه در تن
افسر سلطان گل پیدا شد از طرف چمن
خوشتر از فکر می و جام چه خواهد بودن
دانی که چیست دولت دیدار یار دیدن
منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن
ای روی ماه منظر تو نوبهار حسن
گلبرگ را ز سنبل مشکین نقاب کن
صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن
ز در درآ و شبستان ما منور کن
ای نور چشم من سخنی هست گوش کن
کرشمهای کن و بازار ساحری بشکن
بالابلند عشوه گر نقش باز من
چون شوم خاک رهش دامن بیفشاند ز من
نکتهای دلکش بگویم خال آن مه رو ببین
شراب لعل کش و روی مه جبینان بین
میفکن بر صف رندان نظری بهتر از این
به جان پیر خرابات و حق صحبت او
مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو
ای آفتاب آینه دار جمال تو
ای خونبهای نافه چین خاک راه تو
گفتا برون شدی به تماشای ماه نو
ای قبای پادشاهی راست بر بالای تو
تاب بنفشه میدهد طره مشک سای تو
مرا چشمیست خون افشان ز دست آن کمان ابرو
خط عذار یار که بگرفت ماه از او
گلبن عیش میدمد ساقی گلعذار کو
ای پیک راستان خبر یار ما بگو
خنک نسیم معنبر شمامهای دلخواه
عیشم مدام است از لعل دلخواه
صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن
رفتن به بالای صفحه
ورود / ثبت نام
با شماره موبایل
مرا به خاطر بسپار
ادامه دهید
بازنشانی رمزعبور
با شماره موبایل
ادامه دهید