۳۷۱ نهج البلاغه: کلیدهای سعادت دنیا و آخرت

کلیدهای سعادت دنیا و آخرت
ده موضوع مهم و سرنوشت ساز:
امام(علیه السلام) در این جمله هاى کوتاه و پرمعنا اشاره به ده موضوع مهم مى کند که هفت موضوع مربوط به فضایل اخلاقى و سه موضوع مربوط به رذایل اخلاقى است.
نخست مى فرماید: «شرافتى برتر از اسلام نیست»; (لاَشَرَفَ أَعْلَى مِنَ الاِْسْلاَمِ).
این نکته با توجه به این که اسلام مجموعه اى از عقاید والاى دینى و برنامه هاى سازنده عبادى و دستورات مهم اخلاقى است کاملاً روشن است. بسیارى از افراد، شرف را در مقام هاى مادى متزلزل و اموال و ثروت هاى ناپایدار و قدرت قوم و قبیله که دائماً در معرض فناست مى دانند. در حالى که شرافت واقعى این است که انسان یک مسلمان راستین باشد.
در جمله دوم مى فرماید: «عزت و قدرتى گران بهاتر از پرهیزکارى نیست»; (وَلاَ عِزَّ أَعَزُّ مِنَ التَّقْوَى).
زیرا تقوا چنان انسان را مسلط بر خویش مى سازد که وسوسه هاى شیطان و هواى نفس را به عقب مى راند. چه قدرتى از این بالاتر که انسان شیطان را به زمین بزند و هواى نفس را مهار کند.
در سومین جمله مى فرماید: «هیچ پناهگاهى بهتر و نگهدارنده تر از ورع (و پرهیز از شبهات) نیست»; (وَ لاَ مَعْقِلَ أَحْسَنُ مِنَ الْوَرَعِ).
لغزش هاى انسان در بسیارى از موارد در امور شبهه ناک است که انسان را به پرتگاه محرمات مسلم شرع سوق مى دهد. کسى که داراى ورع و پرهیز از شبهات است در پناهگاه مطمئنى قرار گرفته که او را از چنین لغزشى بازمى دارد.
در حکمت چهارم نیز شبیه این جمله گذشت آن جا که مى فرماید: «الْوَرَعُ جُنَّه; ورع، سپر محکمى است». امام باقر(علیه السلام) مى فرماید: «إِنَّ أَشَدَّ الْعِبَادَهِ الْوَرَعُ; دشوارترین عبادت ورع است».[۱] زیرا علاوه بر ترک محرمات و انجام واجبات، انسان را از ارتکاب شبهات بازمى دارد.
در حدیث دیگرى آمده است که یکى از یاران امام صادق(علیه السلام) خدمتش عرض کرد: من توفیق زیارت شما را چند سال یک بار پیدا مى کنم دستورى بیان فرما که به آن عمل کنم (و ضامن سعادتم باشد). امام(علیه السلام) فرمود: «أُوصِیکَ بِتَقْوَى اللَّهِ وَالْوَرَعِ وَ الاِجْتِهَادِ وَ اعْلَمْ أَنَّهُ لاَ ینْفَعُ اجْتِهَادٌ لاَ وَرَعَ فِیهِ; تو را به تقواى الهى و ورع و تلاش و کوشش (در مسیر اطاعت پروردگار) سفارش مى کنم و بدان که تلاش بدون ورع نتیجه بخش نخواهد بود».[۲]
در چهارمین نکته مى فرماید: «هیچ شفیعى نجات بخش تر از توبه نیست»; (وَلاَ شَفِیعَ أَنْجَحُ مِنَ التَّوْبَهِ).
زیرا شفاعت شفیعانُ دیگر گاه پذیرفته مى شود و گاه ممکن است پذیرفته نشود زیرا بار گناه، سنگین تر از شفاعت است. اما توبه واقعى که با ندامت کامل و تصمیم بر عدم تکرار گناه و جبران گذشته و اعمال صالح آینده صورت گیرد قطعاً در پیشگاه خداوند پذیرفته خواهد شد.
بنابراین گنهکاران به جاى این که به انتظار شفاعت شفیعان بنشینند بهتر است توبه کنند و شفاعت را براى تأکید بر پذیرش آن از شفیعان بخواهند.
خداوند به طور مطلق در قرآن مجید مى فرماید: «(وَهُوَ الَّذِى یَقْبَلُ التَّوْبَهَ عَنْ عِبَادِهِ وَیَعْفُوا عَنِ السَّیِّئَاتِ); خداوند کسى است که توبه را از بندگانش مى پذیرد و گناهان آن ها را مى بخشد».[۳]
در پنجمین نکته اشاره به اهمیت قناعت کرده، مى فرماید: «هیچ گنجى بى نیازکننده تر از قناعت نیست»; (وَ لاَ کَنْزَ أَغْنَى مِنَ الْقَنَاعَهِ).
گنج هاى دیگر پایان مى پذیرند، گنجى که پایان نمى پذیرد گنج قناعت است.
اضافه بر این، براى حفظ گنج هاى ظاهرى رنج فراوان باید کشید چراکه دشمنان و سارقان و حسودان دائماً در کمین آن اند. ولى گنج قناعت هیچ سارق و دشمن و حسودى ندارد. و به گفته سعدى:
گنج آزادگى و کنج قناعت ملکى است *** که به شمشیر میسر نشود سلطان را
و به گفته حافظ:
گنج زر گر نبود، کنج قناعت باقى است *** آن که آن داد به شاهان به گدایان این داد
در گفتار حکیمانه ۵۷ آمده بود: «الْقَنَاعَهُ مَالٌ لاَ ینْفَدُ; قناعت سرمایه اى است که هرگز تمام نمى شود». همین مضمون در گفتار حکیمانه ۳۴۹ و گفتار حکیمانه ۲۲۹ آمده بود.
حقیقت قناعت یک ملکه درونى است که انسان با داشتن آن با حدّاقل لازم براى زندگى مى سازد و به دنبال زرق و برق و اضافات و تشریفاتى که وقت و فکر و عمر انسان را مصروف خود مى سازد نمى رود و به همین دلیل آلوده انواع گناهان و مسائل غیر اخلاقى نمى شود.
اضافه بر این، شخص قانع، آزادگى فوق العاده اى دارد زیرا زیر بار منت هیچ کس نیست; در حدیثى از امیرمؤمنان(علیه السلام) در غررالحکم آمده است: «الْحُرُّ عَبْدٌ مَا طَمِعَ وَ الْعَبْدُ حُرٌّ إِذَا قَنِعَ; شخص آزاده، برده است هنگامى که طمع کند، و برده، آزاده است هنگامى که قناعت پیشه کند».[۴]
در ششمین نکته مى فرماید: «هیچ مالى براى نابودى فقر بهتر از رضا به مقدار نیاز نیست»; (وَلاَ مَالَ أَذْهَبُ لِلْفَاقَهِ مِنَ الرِّضَى بِالْقُوتِ).
این جمله که در واقع تکمیل کننده جمله سابق است اشاره به این دارد که بى نیازى حقیقى در آن است که انسان به ضروریات زندگى راضى باشد و درپى مال اندوزى و فراهم کردن اسباب و وسایل تجملاتى که به یقین مورد نیاز او نیست خود را به زحمت نیفکند که این نوعى فقر و آن نوعى غناست.
در هفتمین نکته باز بر آنچه در نکته پنجم و ششم گذشت به گونه دیگرى مهر تأیید مى زند و مى فرماید: «آنکس که به مقدار نیاز اکتفا کند به آسایش و راحتى همیشگى دست یافته و در فراخناى آسودگى جاى گرفته است در حالى که دنیاپرستى کلید رنج و بلا و مَرکب تعب و ناراحتى است»; (وَمَنِ اقْتَصَرَ عَلَى بُلْغَهِ الْکَفَافِ فَقَدِ انْتَظَمَ الرَّاحَهَ وَ تَبَوَّأَ خَفْضَ الدَّعَهِ وَ الرَّغْبَهُ مِفْتَاحُ النَّصَبِ وَمَطِیَّهُ التَّعَبِ).
«تبوأ» از ماده «تبوِئَه» (بر وزن تذکره) به معناى سکنى دادن به قصد دوام و بقاست.
«خفض» معانى متعددى دارد ازجمله تنزل و کاهش، فروتنى و نیز به معناى آسایش و فراخى زندگى است.
«دعه» به معناى آسودگى و «رغبه» به معناى دنیاپرستى و «نَصَب» به معناى خستگى و درماندگى و «مطیه» به معناى مرکب است.
روشن است که آنچه انسان را در زندگى به زحمت و رنج مى افکند دنیاپرستى است وگرنه براى به دست آوردن یک زندگى ساده آمیخته با قناعت، رنج و زحمت زیادى لازم نیست و همان طور که امام(علیه السلام) در جمله بالا فرمود، دنیاپرستى است که کلید رنج و ناراحتى هاست و مرکب ناراحتى و تعب است.
در پایان براى تکمیل نکات گذشته به نکته دیگر که ناظر به سه رذیله اخلاقى است با ذکر آثار آن ها اشاره کرده، مى فرماید: «حرص و تکبر و حسد انگیزه اى هستند براى فرو رفتن در گناهان، و شر و بدکارى، جامع تمام (این) عیب هاست»; (وَالْحِرْصُ وَالْکِبْرُ وَالْحَسَدُ دَوَاع إِلَى التَّقَحُّمِ فِی الذُّنُوبِ، وَ الشَّرُّ جَامِعُ مَسَاوِی الْعُیُوبِ).
«تقحُّم» به معناى فرو رفتن در چیزى است.
سه رذیله اى که امام(علیه السلام) به عنوان انگیزه غوطه ور شدن در گناهان بیان فرموده همان سه رذیله معروف آغاز آفرینش انسان است; شیطان بر اثر تکبر رانده درگاه خدا شد و آدم به دلیل حرص، ترک اولى کرد و از درخت ممنوع خورد و از بهشت اخراج شد و قابیل براثر حسد، نخستین قتل و جنایت را در عالم بنیان نهاد و منفور ساحت قدس پروردگار گشت.
در حدیثى از امام على بن الحسین(علیه السلام) مى خوانیم: «فَأَوَّلُ مَا عُصِى اللَّهُ بِهِ الْکِبْرُ وَ هِى مَعْصِیهُ إِبْلِیسَ حِینَ أَبَى وَ اسْتَکْبَرَ وَ کَانَ مِنَ الْکَافِرِینَ وَ الْحِرْصُ وَ هِى مَعْصِیهُ آدَمَ وَ حَوَّاءَ حِینَ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لَهُمَا فَکُلا مِنْ حَیثُ شِئْتُما وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَهَ فَتَکُونا مِنَ الظَّالِمِینَ فَأَخَذَا مَا لاَ حَاجَهَ بِهِمَا إِلَیهِ فَدَخَلَ ذَلِکَ عَلَى ذُرِّیتِهِمَا إِلَى یوْمِ الْقِیامَهِ وَ ذَلِکَ أَنَّ أَکْثَرَ مَا یطْلُبُ ابْنُ آدَمَ مَا لاَ حَاجَهَ بِهِ إِلَیهِ ثُمَّ الْحَسَدُ وَ هِى مَعْصِیهُ ابْنِ آدَمَ حَیثُ حَسَدَ أَخَاهُ فَقَتَلَهُ فَتَشَعَّبَ مِنْ ذَلِکَ حُبُّ النِّسَاءِ وَ حُبُّ الدُّنْیا وَ حُبُّ الرِّئَاسَهِ وَ حُبُّ الرَّاحَهِ وَ حُبُّ الْکَلاَمِ وَ حُبُّ الْعُلُوِّ وَ الثَّرْوَهِ فَصِرْنَ سَبْعَ خِصَال فَاجْتَمَعْنَ کُلُّهُنَّ فِى حُبِّ الدُّنْیا فَقَالَ الاَْنْبِیاءُ وَ الْعُلَمَاءُ بَعْدَ مَعْرِفَهِ ذَلِکَ حُبُّ الدُّنْیا رَأْسُ کُلِّ خَطِیئَه; نخستین چیزى که با آن معصیت خدا شد تکبر بود و آن معصیت ابلیس بود هنگامى که از اطاعت فرمان خدا سر باز زد و تکبر کرد و از کافران شد (سپس) حرص بود و آن (سرچشمه) معصیت آدم و حوا شد. هنگامى که خداوند عزّوجلّ به آن ها فرمود: از میوه هاى بهشتى هرگونه مى خواهید بخورید ولى نزدیک این درخت (ممنوع) نشوید که از ظالمان خواهید شد. ولى آن ها چیزى را که نیاز به آن نداشتند برگرفتند و این مشکلى براى ذریه آن ها تا روز قیامت ایجاد کرد و ازاین رو بیشترین چیزى که فرزندان آدم به دنبال آن هستند چیزى است که به آن نیازى ندارند. سپس حسد بود که (سرچشمه) معصیت فرزند آدم (قابیل) شد در آن جا که به برادرش حسد ورزید و او را به قتل رساند. و از این صفات رذیله سه گانه، عشق به زنان و عشق به دنیا و عشق به ریاست و راحت طلبى و عشق به سخن گفتن و برترى جویى و ثروت، سرچشمه گرفت و هفت خصلت شد که تمام آن ها در حب دنیا جمع شد. ازاین رو پیغمبران و دانشمندان بعد از آگاهى از این موضوع گفتند: حب دنیا سرچشمه تمام گناهان است».[۵]
جمله «وَ الشَّرُّ جَامِعُ مَسَاوِى الْعُیوبِ» اشاره به این نکته است که این عیوب سه گانه (حرص و کبر و حسد) و عیوب دیگر، همه تحت عنوان «شر» قرار مى گیرند که نقطه مقابل خیر است و تمام آفات و آسیب ها از آن سرچشمه مى گیرد.[۶]
*****
پی نوشت:
[۱]. کافى، ج ۲، ص ۷۷، ح ۵.
[۲]. همان، ص ۷۶، ح ۱.
[۳]. شورى، آیه ۲۵.
[۴]. غررالحکم، ح ۸۹۷۵.
[۵]. کافى، ج ۲، ص ۱۳۰، ح ۱۱.
[۶]. سند گفتار حکیمانه: در کتاب مصادر آمده است که مرحوم سید رضى این گوهرهاى پرارزش را از خطبه امیرمؤمنان(علیه السلام) که به نام «خطبه الوسیله» معروف است برگرفته و گروهى قبل از سید رضى و بعد از او آن را نقل کرده اند. ازجمله مرحوم کلینى در کتاب روضه کافى آن را به طور کامل آورده است و بخشى از آن را ابن شعبه حرانى در تحف العقول آورده همان گونه که با تفاوت مختصرى در وصیت امیرمؤمنان(علیه السلام) به فرزندش امام حسین(علیه السلام) نیز آمده است. نیز مرحوم صدوق در کتاب امالى به آن اشاره کرده است (مصادر نهج البلاغه، ج۴، ص۲۷۱). اضافه مى کنیم: در کتاب شریف من لا یحضر نیز این کلمات نورانى به عنوان خطبه اى که امیرمؤمنان(علیه السلام) بعد از رحلت پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) بیان کرده ذکر شده است. (من لا یحضر، ج ۴، ص ۴۰۶، ح ۵۸۸۰)

دیدگاهها