حکمت ۴۵۳ نهج البلاغه: علت انحراف زبیر

علت انحراف زبیر
پسر شوم زبیر!
مطابق آنچه در تاریخ طبرى آمده این گفتار پرمعنا را امام(علیه السلام) زمانى فرمود که در جنگ جمل دو لشکر در مقابل هم قرار گرفتند.
على(علیه السلام) بر اسب سوار شد و زبیر را صدا زد و او در مقابل امام(علیه السلام) ایستاد.
حضرت فرمود: چه چیز تو را به این جا آورده؟ گفت: تو سبب شدى زیرا من براى تو اهلیت خلافت قائل نیستم و تو اَولى از ما نمى باشى.
على(علیه السلام) فرمود: آیا من بعد از عثمان شایسته خلافت نیستم؟
ما تو را از طائفه بنى عبد المطلب (از طائفه خودمان) مى دانستیم تا این که فرزند بد تو به وجود آمد و بین ما و تو جدایى افکند.[۱]
سپس امام(علیه السلام) سخنانى از پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) درباره خودش و زبیر نقل کرد و زبیر از خواب غفلت بیدار شد و از جنگ کناره گیرى کرد.
وى بعداً به وسیله ابن جرموز کشته شد و امام(علیه السلام) از قتل او ناراحت گشت.
ولى بنا بر گفته شیخ مفید این سخن را امام(علیه السلام) بعد از قتل زبیر بیان فرمود و مانعى ندارد امام(علیه السلام) آن را در دو حالت بیان فرموده باشد.[۲]
به هر حال امام(علیه السلام) در این گفتار پرمعناى خود مى فرماید: «زبیر همواره از ما اهل بیت (و از یاران خاص ما) بود تا آن که فرزند شومش عبدالله نشو و نمو کرد (و پدر را گمراه ساخت)»; (مَا زَالَ الزُّبَیْرُ رَجُلاً مِنَّا أَهْلَ الْبَیْتِ حَتَّى نَشَأَ ابْنُهُ الْمَشْؤُومُ عَبْدُاللّهِ).
*****
نکته:
زبیر و عبدالله بن زبیر:
زبیر، فرزند عوام و مادرش صفیه، عمه رسول خدا (صلى الله علیه وآله) بود. در نوجوانى، اسلام را پذیرفت و از افرادى بود که زود اسلام را پذیرفتند. او مرد شجاعى بود و در جنگ هاى اسلامى شجاعت خود را نشان داد. در جنگ هاى متعدد مهمى ازجمله بدر، احد، خندق و حنین شرکت داشت و طرفداران او فضائلى براى او برشمرده اند. او در زمان خلیفه دوم جزء شوراى شش نفرى او بود و جالب این که در آن شورا به على(علیه السلام) رأى داد و در جریان سقیفه نیز از مدافعان على(علیه السلام) بود ولى مع الأسف زندگى او پایان خوبى نداشت چراکه بعد از خلافت ظاهرى امیرمؤمنان على(علیه السلام) براثر حسادت و جاه طلبى و تحریک معاویه و وسوسه هاى طلحه و همچنین فرزندش عبدالله، بیعت خود را با على(علیه السلام) شکست و در جنگ جمل حاضر شد. اما پیش از آغاز جنگ با نصایح على(علیه السلام) به اشتباه خود پى برد و از جنگ کناره گیرى کرد و مردى به نام ابن جرموز او را در یکى از بیابان هاى اطراف بصره به قتل رسانید و هنگامى که این خبر به على(علیه السلام) رسید به شدّت ناراحت شد و بر عاقبت سوء او تأسف خورد.[۳]
اما فرزندش عبدالله بن زبیر از اولین کسانى بود که بعد از هجرت به مدینه در میان مسلمانان متولد شد علاقه مندان به او فضایل زیادى براى وى ذکر کرده، شجاعت او را ستوده و او را از خطباى انگشت شمار قریش محسوب داشته اند. او در سال شصت و چهار هجرى بعد از مرگ یزید، حاکم مصر و حجاز و یمن و خراسان و اکثر شام شد و پایتخت خود را مدینه قرار داد ولى در زمان عبدالملک به دست حجاج بن یوسف ثقفى در حالى که از مدینه به مکه آمده بود کشته شد و این، بعد از آن بود که همه یارانش او را رها کرده بودند و بدنش را مدت ها به دار آویزان کردند و این در سال ۷۳ هجرى بود.
ابن عبدالبَر در کتاب استیعاب مى نویسد: نامگذارى او به وسیله پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) بود و حتى گفته اند: پیامبر(صلى الله علیه وآله) پس از تولد براى او دعا کرد.
در عین حال، همین عبدالبَر مى نویسد که او صفاتى داشت که با خلافت سازگار نبود. ازجمله بخیل و خسیس و بدخلق و حسود بود. او محمّد بن حنفیه را از مکه و مدینه بیرون فرستاد و عبدالله بن عباس را به طائف تبعید کرد.[۴]
بعضى از مورخان نوشته اند که او چهل روز جمعه در نماز جمعه نامى از پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) نبرد و درودى بر آن حضرت نفرستاد. هنگامى که مردم به او اعتراض کردند گفت: پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) خانواده بدى دارد که اگر من درود بر آن حضرت بفرستم مردم به خانواده او علاقه مند مى شوند و سبب خوشحالى آن ها مى گردد.[۵]
و این نشانه نهایت عداوت او با اهل بیت پیغمبر(علیهم السلام) بود.
ابن ابى الحدید در ادامه این سخن مى نویسد: هنگامى که عبدالله بن زبیر بغض و عداوت خود را درباره بنى هاشم آشکار ساخت و نام رسول الله(صلى الله علیه وآله) را در هیچ خطبه اى، نه در روز جمعه و نه در غیر جمعه نبرد، جمعى از نزدیکانش او را سرزنش کردند و این کار را به فال بد گرفتند و او را از عاقبت خطرناک این کار برحذر داشتند. ابن زبیر گفت: والله من آشکارا نمى گویم ولى در پنهان نام آن حضرت را مى برم (و درود مى فرستم) ولى من دیدم بنى هاشم وقتى نام آن حضرت برده مى شود صورت هایشان گلگون مى گردد و گردن ها را مى کشند، که نشانه خوشحالى آن هاست. به خدا سوگند من تا مى توانم نمى خواهم سرور در قلب آن ها وارد شود. به خدا سوگند تصمیم گرفته ام گودالى براى آن ها حفر کنم و آتش در آن بیفکنم و آن ها را در آتش بسوزانم.[۶]
ممکن است بعضى چنین تصور کنند که قتل پدر عبدالله در واقعه جمل سبب عداوت او شد در حالى که چنین نیست. او قبل از این واقعه نیز دربرابر خاندان پیامبر(صلى الله علیه وآله) و على(علیه السلام) عداوت مى ورزید و همان طور که امام(علیه السلام) در گفتار حکیمانه بالا فرموده او یکى از عوامل اصلى انحراف پدرش بود.
حتى از تواریخ استفاده مى شود که او از آتش بیاران اصلى جنگ جمل بود ازجمله در داستان معروف سگ هاى حوئب.[۷] روشن مى شود که عبدالله بن زبیر چه نقش شیطنت آمیز خطرناکى در برافروختن آتش جنگ داشت. زیرا هنگامى که عائشه صداى سگ ها را شنید و سؤال کرد که آن محل چه نام دارد؟ و به او گفتند: نام آن حوئب است; تصمیم بر بازگشت گرفت.
در این جا عبدالله بن زبیر آمد، قسم یاد کرد که این جا حوئب نیست و ما مدت هاست از آن جا گذشته ایم و شاهدانى آورد که گواهى دروغ بدهند که آن جا حوئب نیست.[۸]
حتى از بعضى از روایات استفاده مى شود که وقتى زبیر از جنگ با على(علیه السلام) در میدان جنگ جمل منصرف شد فرزندش عبدالله به شدّت او را نهى کرد و سرزنش نمود ولى در او اثر نگذاشت.[۹]
به هر حال رسوایى هاى عبدالله بن زبیر بیش از آن است که در این مختصر بگنجد و چه تعبیر زیبایى امیرمؤمنان على(علیه السلام) در کلام فوق درباره او کرده است: «ابنه المشئوم; فرزند شوم زبیر».
در ضمن، این گفتار حکیمانه پیام مهمى براى همه پدران دارد که مراقب باشند گاه پیوند عاطفى آن ها با فرزندشان سبب گمراهى و بدبختى آن ها در دنیا و آخرت مى شود. سخنان گمراه کننده آن ها را بدون تحقیق مى پذیرند و مسیر حق را رها مى سازند و در بیراهه هاى زندگى سرگردان و بدبخت مى شوند.
قرآن مجید نیز در این زمینه هشدار داده است آن جا که مى فرماید: «(یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاَ تُلْهِکُمْ أَمْوَالُکُمْ وَلاَ أَوْلاَدُکُمْ عَنْ ذِکْرِ اللهِ وَمَنْ یَفْعَلْ ذَلِکَ فَأُوْلَئِکَ هُمُ الْخَاسِرُونَ); اى کسانى که ایمان آورده اید! اموال و فرزندانتان شما را از یاد خدا غافل نکند! و کسانى که چنین کنند، زیان کاران اند!»[۱۰]. [۱۱]
*****
پی نوشت:
[۱]. تاریخ طبرى، ج ۳، ص ۵۱۹.
[۲]. جمل، ص ۳۸۹.
[۳]. درباره زبیر توضیح بیشترى در جلد دوم، صفحه ۲۵۴ ذیل خطبه ۳۱ داده ایم.
[۴]. ابن عبدالبر، استیعاب، شرح حال عبدالله بن زبیر; شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید،ج۲۰، ص۱۰۲ به بعد.
[۵]. الکنى و الالقاب، ج ۱، ص ۲۹۳.
[۶]. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج ۲۰، ص ۱۲۷ و ۱۲۸.
[۷]. حوئب منطقه اى بود در مسیر مدینه به بصره و پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) روزى به عایشه فرموده بود: گویى من یکى از شما را مى بینم که سگ هاى منطقه حوئب در برابر او پارس مى کنند و بترس اى عایشه از این که تو آن زن باشى (زیرا آن مسیر، مسیر گناه و خطر است).
[۸]. ابن قتیبه در الامامه و السیاسه، مطابق نقل بهج الصباغه، ج ۱۲، ص ۷۴.
[۹]. بهج الصباغه، ج ۵، ص ۲۳۳.
[۱۰]. منافقون، آیه ۹.
[۱۱]. سند گفتار حکیمانه: صاحب مصادر نهج البلاغه مى گوید: این گفتار حکیمانه و پرمعنا قبل از آن که نهج البلاغه به وسیله سید رضى گردآورى شود در روایات دیگران آمده است ازجمله ابن عبد ربه در عقد الفرید آن را با تفاوتى آورده و از کسانى که بعد از سید رضى آن را نقل کرده اند ابن عبدالبر در استیعاب در شرح حال عبدالله بن زبیر، و ابن اثیر در اسد الغابه است. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۳۰۹). اضافه مى کنیم: مرحوم شیخ مفید نیز در کتاب الجمل، قبل از سید رضى همین مضمون را با کمى تفاوت به ضمیمه مطالب دیگرى آورده است. (الجمل، ص ۳۸۹)

دیدگاهها