محصول به سبد خرید اضافه شد
0

حکمت ۴۰۵ نهج البلاغه: دنیاطلبان متظاهر به دین

تاریخ: 14 اردیبهشت 1399
بازدید: 35

دنیاطلبان متظاهر به دین

 

 

این مرد لجوج را رها کن:

از مقدمه این کلام استفاده مى شود که عمار یاسر، آن صحابى پاکباز و شجاع و مخلص با مغیره بن شعبه در مسائل مهم دینى گفتگو داشت و مغیره، آن مرد منافق و کوردل نمى پذیرفت.

امام(علیه السلام) گفتگویى را که میان این دو نفر رد و بدل مى شد شنید و چند جمله کوتاه و پرمعنا درباره مغیره بن شعبه فرمود که تمام روحیات و برنامه زندگى او در آن خلاصه شد.

فرمود: «اى عمار! رهایش کن، چراکه او از دین خدا آن مقدار گرفته که به دنیا نزدیکش سازد و از روى عمد حق را بر خود مشتبه ساخته تا شبهات را بهانه لغزش ها و خلاف هایش قرار دهد»; (لِعَمَّارِ بْنِ یَاسِر وَ قَدْ سَمِعَهُ یُرَاجِعُ الْمُغِیرَهَ بْنَ شُعْبَهَ کَلاماً: دَعْهُ یَا عَمَّارُ، فَإِنَّهُ لَمْ یَأْخُذْ مِنَ الدِّینِ إِلاَّ مَا قَارَبَهُ مِنَ الدُّنْیَا، وَ عَلَى عَمْد لَبَسَ عَلَى نَفْسِهِ لِیَجْعَلَ الشُّبَهَاتِ عَاذِراً لِسَقَطَاتِهِ).

امام(علیه السلام) روى دو نکته اساسى در این کلام حکیمانه تکیه فرموده که یکى مربوط به دنیاى مغیره است و دیگرى مربوط به اعتقادات و آخرتش.

در نکته اول مى فرماید: او اعتقادى به مسائل اسلامى ندارد با آن هماهنگ نیست، آن جا که به نفع دنیاى او باشد دیندار مى شود و آن جا که به زیان دنیاى او باشد احکام دین را رها مى کند.

قرآن مجید این وصف را براى جمعى از منافقان بیان کرده که راه تبعیض را پیش مى گرفتند و آنچه را به نفعشان بود مى پذیرفتند و بقیه را انکار مى کردند، مى فرماید: «(إِنَّ الَّذِینَ یَکْفُرُونَ بِاللهِ وَرُسُلِهِ وَیُرِیدُونَ أَنْ یُفَرِّقُوا بَیْنَ اللهِ وَرُسُلِهِ وَیَقُولُونَ نُؤْمِنُ بِبَعْض وَنَکْفُرُ بِبَعْض وَیُرِیدُونَ أَنْ یَتَّخِذُوا بَیْنَ ذَلِکَ سَبِیلا); کسانى که خدا و پیامبرانِ او را انکار مى کنند، و مى خواهند میان خدا و پیامبرانش تبعیض قائل شوند، و مى گویند: «به بعضى ایمان مى آوریم، و بعضى را انکار مى کنیم و مى خواهند در میان این دو، راهى براى خود انتخاب کنند)».[۱]

یکى از صفات زشت یهود نیز همین بود همان گونه که قرآن درباره آن ها مى فرماید: «(أَفَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ الْکِتَابِ وَتَکْفُرُونَ بِبَعْض فَمَا جَزَاءُ مَنْ یَفْعَلُ ذَلِکَ مِنْکُمْ إِلاَّ خِزْىٌ فِى الْحَیَاهِ الدُّنْیَا وَیَوْمَ الْقِیَامَهِ یُرَدُّونَ إِلَى أَشَدِّ الْعَذَابِ وَمَا اللهُ بِغَافِل عَمَّا تَعْمَلُونَ); آیا به بعضى از دستورات کتاب آسمانى ایمان مى آورید، و به بعضى کافر مى شوید؟! براى کسى از شما که این عمل (تبعیض در میان احکام و قوانین الهى) را انجام دهد، جز رسوایى در این جهان، چیزى نخواهد بود، و روز رستاخیز به شدیدترین عذاب ها گرفتار مى شوند. و خداوند از آنچه انجام مى دهید غافل نیست».[۲]

همین معنا در کلام سالار شهیدان امام حسین(علیه السلام) به هنگام ورود به کربلا، در دوم محرم آمده است آن جا که رو به سوى یارانش کرد و فرمود: «النَّاسُ عَبِیدُ الدُّنْیا وَ الدِّینُ لَعِقٌ عَلَى أَلْسِنَتِهِمْ یحُوطُونَهُ مَا دَرَّتْ مَعَایشُهُمْ فَإِذَا مُحِّصُوا بِالْبَلاَءِ قَلَّ الدَّیانُون; مردم، بردگان دنیا هستند و دین، تنها بر زبان آن هاست; تا آن زمان که زندگى آن ها تأمین شود به دنبال دین هستند اما هنگامى که گرفتار بلا و آزمون الهى شدند (و دین از منافع مادى آن ها جدا شد) دینداران کم اند».[۳]

ولى مؤمنان راستین کسانى هستند که آیین خدا را به طور کامل با تمام وجود مى پذیرند خواه به منفعت مادى آن ها باشد یا به زیان آن و اصولاً بر سر همین دو راهى، دینداران از افراد منافق و بى دین، شناخته مى شوند که دین از یک مسیر مى رود و منافع مادى آن ها از مسیر دیگر در جمله دوم مى فرماید: او براى این که خود را در نظر خویش یا در نظر مردم معذور بشمرد عمداً حقایق را بر خود مشتبه مى سازد و شبهاتى را بهانه براى کارهاى خلافش قرار مى دهد و این همان کارى است که همه منافقین انجام مى دهند; به شبهات پناه مى برند و وجدان خود را فریب مى دهند و کارهاى خلاف خود را به این وسیله توجیه مى کنند.

قرآن مجید درباره بعضى از کافران مى گوید: «(بَلْ یُرِیدُ الاِْنسَانُ لِیَفْجُرَ أَمَامَهُ * یَسْأَلُ أَیَّانَ یَوْمُ الْقِیَامَهِ); (انسان شک در معاد ندارد) بلکه مى خواهد (آزاد باشد و بدون ترس از دادگاه قیامت) در تمام عمر گناه کند! (ازاین رو) مى پرسد: «قیامت کى خواهد بود؟».[۴]

بر این اساس امام(علیه السلام) عمار را نهى کرد ازاین که سخن را با او ادامه دهد زیرا او کسى نبود که در برابر حق تسلیم شود و یا حتى حق را نشناخته باشد آگاهانه مخالفت مى کرد و براى حفظ منافع مادى خود طرح شبهه مى نمود، و سخن گفتن با چنین کسى روا نیست; نه مصداق ارشاد جاهل است و نه تنبیه غافل این گونه افراد در واقع مصداق آیه شریفه (سَوَآءٌ عَلَیْهِمْ ءَأَنذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنذِرْهُمْ لاَ یُؤْمِنُونَ)[۵] مى باشند.

*****
نکته ها:
1. ماجراى گفتگوى عمار یاسر و مغیره:

مرحوم سید رضى به این نکته اشاره نکرده که میان عمار یاسر و مغیره بن شعبه چه گفتگویى بود که على(علیه السلام) به عمار چنان فرمود. اما مرحوم علامه شوشترى نقل مى کند که گفتگوى عمار با مغیره درباره این بود که عمار مغیره را دعوت کرد تا با امیرمؤمنان(علیه السلام) بیعت کند و او را در برابر دشمنانش (ازجمله معاویه) یارى دهد.

مغیره نپذیرفت و به عمار گفت: یارى تو براى على بن ابى طالب مانند کسى است که از گرما به بیابان سوزان فرار کند یعنى تو از آن مصیبت هاى زمان عثمان فرار کردى و الآن در فشار معاویه اى خواهى افتاد که مصائبش بیشتر از اوست. هنگامى که امیرمؤمنان على(علیه السلام) این گفتگو را (یا گوشه اى از آن را شنید) آن سخنان را به عمار فرمود.[۶]

2. عمار یاسر و مغیره بن شعبه را بیشتر بشناسیم:

درباره عمار یاسر، آن صحابى بزرگ و مخلص رسول الله(صلى الله علیه وآله) و صحابى فداکار جانشینش، امیرمؤمنان على(علیه السلام) پیش از این در جلد ۷، صفحه ۸۳ از همین کتاب و جاهاى دیگر سخن گفته ایم ولى فضایل و مناقب آن مرد پاکباز بیش از این هاست.

او کسى است که یکى از آیات قرآن درباره او نازل شد زمانى که جماعتى از مشرکین، او و پدر و مادرش را شکنجه کردند تا اظهار برائت از پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) کنند پدر و مادرش حاضر نشدند و شهید گشتند ولى عمار با زبان و لفظ خود آنچه را مى خواستند گفت و گریه کنان خدمت پیغمبر(صلى الله علیه وآله) آمد.

آیه شریفه نازل شد: «(مَنْ کَفَرَ بِاللهِ مِنْ بَعْدِ إِیمَانِهِ إِلاَّ مَنْ أُکْرِهَ وَقَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالاِْیمَانِ); کسانى که بعد از ایمان کافر شوند (مجازات مى شوند) به جز آن ها که تحت فشار واقع شده اند در حالى که قلبشان با ایمان، آرام است»[۷]

در این جا بعضى از ناآگاهان گفتند: عمار با گفتن الفاظ مربوط به برائت و بیزارى از اسلام، کافر شد. پیغمبر(صلى الله علیه وآله) فرمود: «کَلاَّ إِنَّ عَمَّاراً مَلِىءٌ إِیمَاناً مِنْ قَرْنِهِ إِلَى قَدَمِهِ وَ اخْتَلَطَ الاِْیمَانُ بِلَحْمِهِ وَ دَمِه; چنین نیست، عمار از فرق سر تا قدم مملو از ایمان است و ایمان با گوشت و خون او آمیخته است». سپس پیامبر(صلى الله علیه وآله) افزود: اگر باز در چنین شرایطى قرار گرفتى همین گونه عمل کن.[۸]

این آیه و روایت از مدارک روشنى است که اجازه تقیه را در شرایطى که جان انسان در خطر است مى دهد.

در حدیث دیگرى آمده است که پیامبر(صلى الله علیه وآله) به او بشارت داد، فرمود: «یا ابا الیقظان (انتخاب این کنیه براى عمار شاید به این دلیل بود که در بعضى از جنگ ها او و بعضى دیگر از صحابه پیغمبر(صلى الله علیه وآله) شب بیدار بودند و از لشکریان حفاظت مى کردند تا دشمن به آن ها شبیخون نزند) فَإِنَّکَ أَخُو عَلِى فِى دِیانَتِهِ وَ مِنْ أَفَاضِلِ أَهْلِ وَلاَیتِهِ وَ مِنَ الْمَقْتُولِینَ فِى مَحَبَّتِهِ تَقْتُلُکَ الْفِئَهُ الْبَاغِیه; تو برادر على در دیانتش هستى و از افراد برجسته اهل ولایت او مى باشى و از کسانى هستى که در محبت او شهید مى شوى و تو را گروه ستمکار شهید مى کنند».[۹]

و همین گونه شد; او در صفین به دست لشکریان معاویه به شهادت رسید.

جالب این که علماى اهل سنت نیز در فضیلت عمار مطالب قابل توجهى نقل کرده اند ولى با نهایت تأسف عثمان بلایى بر سر عمار آورد که هر مسلمانى از شنیدن آن ناراحت مى شود.

بلاذرى، از علماى معروف اهل سنت، در کتاب انساب الاشراف مى نویسد که مقداد و عمار یاسر و طلحه و زبیر و جمعى دیگر از اصحاب رسول خدا(صلى الله علیه وآله) نامه اى نوشتند و کارهاى خلاف عثمان را در آن برشمردند و او را از عذاب الهى ترساندند و به او گفتند که اگر دست از کارهایش برندارد بر ضد او اقدام خواهند کرد. عمار نامه را گرفت و نزد عثمان آمد و بخشى از آن را براى عثمان خواند.

عثمان گفت: تو چرا از میان آن ها داوطلب شدى؟ عمار گفت: براى این که من بیش از آن ها خیرخواه تو هستم. عثمان به او گفت: دروغ گفتى اى فرزند سمیه (او را به نام مادرش نامید که توهین بزرگى محسوب مى شد، یعنى پدر تو معلوم نیست) عمار گفت: من فرزند سمیه هستم و پدرم یاسر است. عثمان دستور داد غلامانش دست و پاى او را گرفتند و کشیدند و عثمان با دو پاى خود با کفش به پایین شکم او زد و او دچار فتق (پارگى پرده شکم) شد.[۱۰]

همین داستان را ابن عبدالبر، عالم دیگر اهل سنت در کتاب الاستیعاب در شرح حال عمار نقل کرده و افزوده که یکى از دنده هاى عمار را نیز شکستند.[۱۱]

اما مغیره بن شعبه: بسیارى درمورد او نوشتند که مرد بسیار باهوشى بود و به همین دلیل بعد از پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) نیز از طرف خلفا مناصب مهمى به او داده شد که آخرین منصبش فرماندارى کوفه بود ولى در عین حال مردى بسیار سنگدل و جنایت پیشه بود.

ابوالفرج اصفهانى درباره اسلام آوردن او چنین نوشته است که مغیره درباره اسلام آوردن خودش مى گوید: با گروهى از طائفه بنى مالک در عصر جاهلیت نزد پادشاه مصر رفتیم و هدایایى براى او بردیم. او هدایا را گرفت و دستور داد جوایزى به همه ما دادند بعضى را بیشتر و بعضى را کمتر ولى به من چیز بسیار کمى داد و چندان اعتنایى به من نکرد. گروهى از قبیله بنى مالک که با من بودند با استفاده از کمک سلطان مصر هدایایى براى خانواده خود گرفتند و بسیار خوشحال بودند و هیچ کدام حاضر نشدند با من مواسات کنند (و من کینه آن ها را به دل گرفتم). هنگامى که از مصر خارج شدیم مقدارى شراب با خود آوردند

از آن نوشیدند من هم با آن ها خوردم ولى دوست نداشتم با آن ها باشم، با خود گفتم: این ها به طائف بازمى گردند و به قبیله من مى گویند که سلطان مصر به من بى اعتنایى کرد به همین دلیل تصمیم گرفتم آن ها را به قتل برسانم. به آن ها گفتم: من گرفتار سردردى شده ام.

آن ها شراب خود را حاضر کردند و مرا دعوت نمودند. گفتم: چون سردرد دارم نمى نوشم اما شما بنشینید من ساقى شما مى شوم.

قبول کرده و شروع به نوشیدن شراب نمودند و هنگامى که در آن ها اثر کرد باز هم تقاضاى شراب کردند. آنقدر نوشیدند و مست شدند که به خواب عمیقى فرو رفتند. من برخاستم و همه آن ها را به قتل رساندم و آنچه با آن ها بود برداشتم و به مدینه آمدم. دیدم پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) در مسجد است و ابوبکر نزد اوست، مرا مى شناخت (پرسید: براى چه آمده اى؟) گفتم: آمده ام شهادتین بگویم و مسلمان شوم. ابوبکر گفت: از مصر آمده اى؟ گفتم: آرى. گفت: آنهایى که با تو بودند چه کردند؟ گفتم: میان من و آن ها اختلافاتى بروز کرد و ما مشرک بودیم من همه آن ها را کشتم و غنائمشان را برگرفتم و خدمت پیغمبر(صلى الله علیه وآله) آمدم تا خمس آن را تقدیم کنم چون غنیمت مشرکین است.

پیغمبر(صلى الله علیه وآله) فرمود: اسلامت را مى پذیرم ولى چیزى از اموالت را نمى گیرم و آن را تخمیس نمى کنم زیرا تو به آن ها خیانت کردى.

عرض کردم: هنگامى که آن ها را کشتم بت پرست بودم اکنون مسلمان شده ام.

فرمود: بسیار خوب، اسلام، گذشته ها را مى پوشاند. چیزى نگذشت که این خبر (قتل سیزده نفر) به قبیله ثقیف رسید که در طائف بودند.

آن ها تصمیم گرفتند با طائفه ما بجنگند سپس صلح کردند که سیزده دیه پرداخت شود و غائله پایان یابد.[۱۲] آرى این است سابقه مغیره بن شعبه.

ابن ابى الحدید این داستان را نقل کرده و بعد از آن مى افزاید: جمعى از اصحاب ما چنین مى گویند: کسى که اسلام آوردنش این گونه باشد و پایان کارش خبر متواترى باشد که تا پایان عمرش على(علیه السلام) را بر منابر لعن مى کرد و در میان این آغاز و پایان، کارش فسق و فجور و پر کردن شکم و هوس بازى جنسى و همراهى با فاسقان و صرف وقت در غیر اطاعت خدا بود چگونه ممکن است کسى به او علاقه داشته باشد و ما چه عذرى داریم اگر فسق او را براى مردم آشکار نسازیم.[۱۳]

این گفتار ابن ابى الحدید در واقع اشاره به داستان عدالت صحابه است که اهل سنت همه آن ها را از خوب و بد و زشت و زیبا و مؤمن و فاسق، محترم مى شمارند.

مقصود ابن ابى الحدید این است که آیا کسى را با این زندگى سراسر کثیف و آلوده تنها به عنوان این که جزء صحابه بوده یعنى پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) را دیده مى توان تبرئه کرد یا او را عادل شمرد؟[۱۴] [۱۵]
*****
پی نوشت:
[۱]. نساء، آیه ۱۵۰.
[۲]. بقره، آیه ۸۵.
[۳]. بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۳۸۳.
[۴]. قیامت، آیات ۵ و ۶.
[۵]. بقره، آیه ۶.
[۶]. بهج الصباغه، ج ۹، ص ۵۹۳.
[۷]. نحل، آیه ۱۰۶.
[۸]. بحارالانوار، ج ۱۹، ص ۳۵.
[۹]. همان، ج ۲۲، ص ۳۳۳.
[۱۰]. انساب الاشراف، ج ۵، ص ۴۹ طبق نقل الغدیر، ج ۹، ص ۱۶.
[۱۱]. الغدیر، ج ۹، ص ۱۶ .
[۱۲]. اغانى، ج ۱۶، ص ۸۰ طبق نقل شرح نهج البلاغه علامه شوشترى (بهج الصباغه)، ج ۹، ص۵۹۳.
[۱۳]. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج ۲۰، ص ۱۰.
[۱۴]. کسانى که بخواهند اطلاعات بیشترى درباره مغیره و کارهاى زشت و کثیف او پیدا کنند مى توانند به تاریخ مدینه دمشق ابن عساکر، ج ۶۰، ص ۱۳ تا ۶۳ مراجعه کنند.
[۱۵]. سند گفتار حکیمانه: در مصادر آمده است که این گفتار حکیمانه را ابن عساکر در تاریخ دمشق در شرح حال مغیره بن شعبه و ابن قتیبه در الامامه و السیاسه با تفاوتى نقل کرده اند و (قبل از سید رضى) مرحوم شیخ مفید آن را در کتاب مجالس آورده است. (مصادر نهج البلاغه، ج ۴، ص ۲۸۸)

برچسب‌ها:

دیدگاه‌ها

رفتن به بالای صفحه

۰۲۱۸۸۱۹۲۴۹۶-۰۹۰۳۶۵۵۶۲۰۸
با ما در تماس باشید

آدرس: استان : تهران - شهرستان : تهران - بخش : مرکزی - شهر : تهران - محله : نظامی گنجوی - کوچه شروان - خیابان ولیعصر - شروان - پلاک : -2442.0 - طبقه : 3 - واحد : 9

تمامی حقوق این سایت متعلق به نینوایان می باشد.
Copyright © 2025 neynavayan.ir