بیوک آقا شکوری
بیوک آقا شکوری
در شناسنامه اش نام زن و فرزندش وجود دارد که البته هر دو فوت کردهاند. او نوازندگی تار را از پدر و عموهایش آموختهاست. روزی به تهران میآید تا برای ناپدر اش ساز بخرد که در آنجا اتفاقی با لطفالله مجد آشنا میشود. چند هفتهای در منزل او مهمان بوده و چیزهایی در مورد تارنوازی از او آموختهاست. سالها در مراغه زندگی کردهاست و در مجالس شادی مردم تار مینواختهاست. در اوایل میانسالی بیوک آقا برای مدتی در شهر دیده نمیشود. بعد از چند روز او را میبینند که با لباسی مشکی بر تن به شهر بازمیگردد. هرگز کسی ماجرای آن روز را نمیفهمد و او نیز هرگز در مورد آن روز با کسی صحبت نمیکند. بعد از این دیگر بیوک آقا برای چند سالی تار نمیزند و آوارهٔ خیابانها میشود

دیدگاهها