حکمت ۳۴۹ نهج البلاغه: پندهای مهم اخلاقی

پندهای مهم اخلاقی
یازده نکته مهم:
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه که مجموعه اى است از اندرزهاى بسیار سودمند و سرنوشت ساز، به یازده نکته مهم اشاره مى کند؛
نخست مى فرماید : «هرکس به عیب خود نگاه کند از عیب جویى دیگران بازمى ماند»؛ (مَنْ نَظَرَ فِی عَیْبِ نَفْسِهِ اشْتَغَلَ عَنْ عَیْبِ غَیْرِهِ).
بى شک انسان بى عیب غیر از معصومان وجود ندارد.
بعضى عیوب کمترى دارند و بعضى بیشتر، بنابراین عقل و درایت ایجاب مى کند انسان به جاى اینکه به عیب دیگران بپردازد به اصلاح عیب خویش بپردازد.
اصولاً کسى که به اصلاح عیب خویش مى پردازد مجالى براى عیب جویى دیگران نمى بیند واگر مجالى هم داشته باشد شرم مى کند و به خود مى گوید: من با داشتن این عیوب چگونه به عیب جویى دیگران بپردازم.
البته منظور حضرت ترک عیبجویى است و گرنه بیان کردن عیب دیگران به عنوان امر به معروف و نهى از منکر و براى اصلاح آن صفات و آن هم به گونه اى که به احترام و شخصیت آنان برنخورد نه تنها عیب نیست، بلکه کارى است بسیار پسندیده و در بسیارى از موارد، واجب.
در خطبه ۱۷۶ نیز امام علیه السلام تعبیر جالب دیگرى در این زمینه دارد و مى فرماید : «طُوبَى لِمَنْ شَغَلَهُ عَیبُهُ عَنْ عُیوبِ النَّاسِ؛ خوشا به حال کسى که اشتغالش به عیوب خود، او را از اشتغال به عیوب مردم بازدارد». امیرمومنان على علیه السلام در حدیث دیگرى مى فرماید:
«أَعْقَلُ النّاسِ مَنْ کانَ بِعَیْبِهِ بَصیرآ وَعَنْ عَیْبِ غَیْرِهِ ضَریرآ؛ عاقل ترین مردم کسى است که بیناى عیب خود باشد و کور از عیب دیگران».
امام صادق علیه السلام مى فرماید: «ثَلاثَهٌ فِى ظِلِّ عَرْشِ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ یوْمَ لا ظِلَّ إِلاَّ ظِلُّهُ رَجُلٌ أَنْصَفَ النَّاسَ مِنْ نَفْسِهِ وَرَجُلٌ لَمْ یقَدِّمْ رِجْلاً وَلَمْ یوَخِّرْ رِجْلاً أُخْرَى حَتَّى یعْلَمَ أَنَّ ذَلِکَ لِلَّهِ عَزَّوَجَلَّ رِضًى أَوْ سَخَطٌ وَرَجُلٌ لَمْ یعِبْ أَخَاهُ بِعَیبٍ حَتَّى ینْفِى ذَلِکَ الْعَیبَ مِنْ نَفْسِهِ فَإِنَّهُ لا ینْفِى مِنْهَا عَیباً إِلاَّ بَدَا لَهُ عَیبٌ آخَرُ وَکَفَى بِالْمَرْءِ شُغُلاً بِنَفْسِهِ عَنِ النَّاسِ؛
گروهى در سایه عرش خدا در روز قیامت هستند در آن روزى که سایه اى جز سایه او نیست:
کسانى که عدالت را درمورد حقوق خود با دیگران رعایت مى کنند و کسانى که گامى جلو و گامى به عقب نمى گذارند مگر اینکه بدانند رضاى خدا در آن است یا خشم او و کسانى که هیچ عیب را بر برادر خود نگیرند
مگر اینکه نخست آن عیب را از خود دور سازند (اگر این کارها را کند هرگز به عیوب دیگران نمى پردازد) زیرا انسان هیچ عیبى را برطرف نمى سازد مگر اینکه عیب دیگرى از خودش براى او ظاهر مى شود و این کار او را از پرداختن به عیوب دیگران بازمى دارد)».
در دومین جمله مى فرماید:
«کسى که به آنچه خدا به او روزى داده راضى وقانع شود، بر آنچه از دست داده اندوهناک نخواهد شد»؛ (وَمَنْ رَضِیَ بِرِزْقِ اللّهِ لَمْ یَحْزَنْ عَلَى مَا فَاتَهُ). بسیارند کسانى که پیوسته به دلیل از دست دادن اموال یا مقامات خود، گرفتار غم و اندوهند و با اینکه زندگى نسبتآ مطلوبى دارند غم و اندوه همچون طوفانى زندگى آنها را مشوش مى سازد،
در حالى که اگر قناعت پیشه مى کردند و به آنچه خدا به آنها داده بود راضى مى شدند، غم و اندوه از صفحه دل آنها برچیده مى شد و زندگى خوب و آرامى داشتند. اضافه بر این انسان باید بداند بسیارى از امورى که از دست مى رود هیچگاه مقدر نبوده است که نصیب وى شود، پس چرا براى آنچه براى انسان مقدر نیست غمگین گردد.
در سومین نکته مى فرماید:
«آنکس که تیغ ستم برکشد (سرانجام) با همان تیغ کشته مى شود»؛ (وَمَنْ سَلَّ سَیْفَ الْبَغْیِ قُتِلَ بِهِ).
گرچه این موضوع مانند بسیارى دیگر از پیامدهاى رذائل اخلاقى جنبه کلى وعمومى و دائمى ندارد؛ ولى در طول تاریخ بسیار دیده شده که ظالمان با همان روش که دیگران را مى کشتند کشته شده اند.
در حالات «ابومسلم» آمده است که «ابوسلمه» را غافلگیرانه کشت وششصدهزار نفر را نیز به طور غافلگیرانه و ناجوانمردانه و توأم با شکنجه به قتل رسانید. هنگامى که منصور دوانیقى خواست او را به قتل برساند این دو شعر را براى او خواند.
زَعَمْتَ أَنَّ الدِّینَ لا یَنْقَضی فَاسْتَوْفِ بِالْکَیْلِ أبا مُجْرِمٍ
اشْرَبْ بِکَأسٍ کُنْتَ تَسْقی بِها امَرُّ فِی الْحَلْقِ مِنَ الْعَلْقَمِ
گمان کردى که دین ادا نمى شود. اى ابومجرم! با همان پیمانه اى که به دیگران مى دادى دریافت دار! از همان جامى بنوش که با آن تلخ ترین نوشابه را به دیگران مى دادى.
در همان کتاب آمده است:
هنگامى که متوکل عباسى بر محمد بن عبدالملک زیات خشمگین شد ـ و آن چند ماه پس از خلافت متوکل بود ـ تمام اموال او وآنچه را در اختیار داشت گرفت؛ اموالى که زیات در ایام وزارتش در دوران معتصم و الواثق بالله از افراد به زور گرفته بود و تنورى از آهن ساخته بود ودرون آن میخهایى کار گذاشته بود؛ میخهایى تیز همچون سوزن و به این وسیله مخالفان خود را شکنجه مى کرد و مى کشت. متوکل دستور داد خودش را در همان تنور بیندازند. او در آنجا دو شعر (عبرت انگیز) براى متوکل نوشت:
هِىَ السَّبِیلُ فَمِنْ یَوْم إلى یَوْمٍ کَأنَّهُ ما تَریکَ الْعَیْنُ فِی النَّوْمِ
لا تَجْزِعَنَّ رُوَیْدآ إنَّها دُوَلٌ دُنْیا تُنَقِّلُ مِنْ قَوْمٍ إلى قَوْمٍ
این راهى است که هر روز رونده اى دارد و شبیه چیزى است که انسان در خواب مى بیند. بى تابى نکن، آرام باش اینها حکومت هایى است دنیوى که از گروهى به گروه دیگر منتقل مى شود.
هنگامى که فرداى آن روز این نامه به دست متوکل رسید (کمى متنبه شد و) دستور داد او را از آن تنور خارج کنند. وقتى به سراغ او آمدند مرده بود و حبس او در آن تنور چهل روز به طول انجامید. امثال اینگونه داستانها در طول تاریخ بسیار است.
این سخن را با حدیثى کوتاه و پرمعنا از امیرمومنان على علیه السلام که در تحف العقول آمده است پایان مى دهیم که به فرزندش امام حسین علیه السلام ضمن نصایح فراوانى فرمود: «وَمَنْ حَفَرَ بِئْراً لاَِخِیهِ وَقَعَ فِیهَا؛ کسى که چاهى براى دیگران حفر کند سرانجام خودش در آن چاه خواهد افتاد».
در چهارمین نکته مى فرماید:
«کسى که (بى مقدمه) به سراغ کارهاى سخت وسنگین برود هلاک مى شود»؛ (وَمَنْ کَابَدَ الاُْمُورَ عَطِبَ).
«کابد» از ماده «مکابده» به معنى درگیر شدن سخت با کارى است و «عَطِب» از ماده «عَطَب» بر وزن «نسب» به معناى هلاکت است.
این گفتار حکیمانه دو تفسیر دارد: نخست اینکه انسان هنگامى که مى خواهد به سراغ کارهاى مهم وسخت برود باید پیشبینى هاى لازم و مقدمات کار را از هر نظر فراهم کند. در غیر این صورت گرفتار مى شود و به هلاکت مى رسد.
تفسیر دیگر اینکه انسان چون به سراغ کارى مى رود در صورتى که با مشکلات سخت یا بن بست ها روبرو شد نباید اصرار ورزد و لجوجانه ادامه دهد که مایه هلاکت اوست. بنابراین نه بدون مقدمه باید به سراغ کارهاى مهم رفت و نه لجوجانه در انجام کارهاى سخت اصرار داشت که هر دو مایه از بین رفتن نیروها و قواى انسان و هلاکت است.
البته هلاکت در اینجا ممکن است به معناى مرگ یا کنایه از ناتوانى شدید واز دست دادن نیروها باشد.
سپس امام علیه السلام به نکته پنجم که از جهاتى شباهت با نکته چهارم دارد، هر چند با آن متفاوت است، اشاره کرده مى فرماید:
«هرکس خود را در گردابهاى خطرناک بیفکند، غرق مى شود»؛ (وَمَنِ اقْتَحَمَ اللُّجَجَ غَرِقَ).
اشاره به اینکه کسى که بى مطالعه خودش را در امور خطرناک بیندازد، سرانجام غرق خواهد شد.
البته شجاعت صفت بسیار پسندیده اى است؛ ولى تهوّر صفت زشت و ناپسندى است، چراکه شجاعت را در غیر مورد، صرف کرده است و این به کار کوهنوردانى شبیه است که از نقاط خطرناک به سوى قله پیش مى روند، این کار عاقلانه نیست، باید راههاى مطمئن تر را پیدا کرد و از آن طریق به قله صعود نمود. یا مثلا هنگام زمستان به کسى مى گویند مسیرى که مى روى خطر سقوط بهمن در آن است و او مى گوید من شجاعت مى کنم و پیش مى روم، و یا از نقاطى که احتمال وجود میدان مین باشد بى مطالعه عبور مى کند.
در مسائل اجتماعى، سیاسى و اقتصادى نیز همین معنا متصور است که انسان دست به کارهاى خطرناک بزند و فکر عاقبت آن را نکند. عاقل کسى است که با تدبیر و شجاعت کارها را دنبال کند. در فقه اسلامى نیز طبق حدیث معروف: «نَهَى النَّبِىُّ عَنِ الْغَرَرِ «یا» نَهَى النَّبِىُّ عَنْ بَیْعِ الْغَرَرِ» پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله از انجام کارهاى مجهول و خطرناک ومعاملاتى که اینگونه باشد نهى کرده است.
بسیارند کسانى که در معاملاتى که یا ثمن مجهول است یا مثمن و یا شرایط مبهم یا وضع بازار تیره و تار است وارد مى شوند وتمام سرمایه خود را از کف داده، به فقر مبتلا مى گردند. شاعر عرب مى گوید: مَنْ حارَبَ الاْیّامَ أَصْبَحَ رُمْحُه قَصِدآ وَأَصْبَحَ سَیْفُهُ مَفْلولا: کسى که به جنگ حوادث روز، بى مطالعه برود نیزه اش مى شکند و شمشیر او کند مى شود.
حضرت در ششمین توصیه مى فرماید:
«هرکس در موارد سوءظن گام بگذارد سرانجام متهم خواهد شد»؛ (وَمَنْ دَخَلَ مَدَاخِلَ آلسُّوءِ اتُّهِمَ).
گفتار حکیمانه امام علیه السلام در اینجا اشاره به همان چیزى است که به صورت ضرب المثل در میان مردم درآمده است: «إتَّقُوا مِنْ مَواضِعِ التُّهَمِ؛ از جاهایى که تهمت خیز است بپرهیزید».
بى شک انسان هرقدر پاک و منزه باشد نباید در جاهایى که تهمت خیز است گام بگذارد؛ مثلا در مجلس شرابخواران حضور یابد، در محله هاى بدنام ومراکز فساد گام نهد و یا با افراد بدنام و آلوده طرح دوستى بریزد. به یقین انسان پاک و پرهیزکار نیز هنگامى که مرتکب اینگونه کارها شود متهم مى گردد ودرواقع آبروى خود را به دست خود ریخته است.
شبیه همین معنا از امام علیه السلام در حدیث دیگرى آمده است که مى فرماید:
«مَنْ عَرَّضَ نَفْسَهُ لِلتُّهْمَهِ فَلایَلُومَنَّ مَنْ أساءَ بِهِ الظَّنَّ؛ کسى که خود را در معرض تهمت قرار دهد نباید کسانى را سرزنش کند که به او سوءظن پیدا مى کنند». نیز در حدیث دیگرى از امام صادق علیه السلام مى خوانیم:
«اِتَّقُوا مَواضِعَ الرَّیْبِ وَلا یَقِفَنَّ أَحَدُکُمْ مَعَ أُمِّهِ فِى الطَّریقِ فَإِنَّهُ لَیْسَ کُلُّ أَحَدٍ یَعْرِفُها؛ از مواضعى که موجب سوءظن است بپرهیزید و هیچکس از شما با مادرش در وسط راه نایستد، زیرا همه نمى دانند او مادر وى است (و چه بسا فکر کنند او با زن نامحرمى رابطه دارد)». البته مواردى هست که قرائن نشان مى دهد فلان زن، خواهر یا مادر یا همسر اوست که اینگونه موارد مستثناست.
امام علیه السلام هفتمین نکته راهگشا و تربیت کننده را بیان مى کند و مى فرماید :
«کسى که سخنش بسیار شود (و پرحرف باشد) خطاى او فراوان خواهد بود»؛ (وَمَنْ کَثُرَ کَلاَمُهُ کَثُرَ خَطَؤُهُ).
دلیل آن روشن است. افراد پرحرف مجالى براى تفکر و اندیشه کافى ندارند و کسى که نیندیشد و سخن بگوید اشتباهش فراوان خواهد بود. به عکس، کسانى که کم مى گویند و فکر مى کنند، گزیده مى گویند.
حضرت به دنبال آن مى افزاید: «کسى که خطایش زیاد شود حیائش کم مى شود»؛ (وَمَنْ کَثُرَ خَطَؤُهُ قُلَّ حَیَاؤُهُ).
دلیل آن نیز روشن است. انسان تا زمانى که گناه نکرده یا خطایى از او سرنزده از انجام آن گناه یا خطا شرم دارد؛ اما هنگامى که تکرار شد، شرم او فرو مى ریزد. به تجربه ثابت شده است افراد بى بندوبار براثر فزونى گناه، حیا و شرم را از دست مى دهند و از انجام دادن آن گناه در انظار مردم باکى ندارند.
به دنبال آن مى فرماید: «کسى که حیائش کم شد تقوایش کاستى مى گیرد»؛ (وَمَنْ قَلَّ حَیَاؤُهُ قَلَّ وَرَعُهُ).
این هم دلیل واضحى دارد، زیرا حیا مانع مهمى در برابر گناه است. اگر شرم وحیا از بین برود راه انسان به سوى گناه باز مى شود و افراد گنهکار نمى توانند باتقوا باشند.
در ادامه آن مى فرماید: «کسى که تقوا و ورع او کم شود قلبش مى میرد»؛ (وَمَنْ قَلَّ وَرَعُهُ مَاتَ قَلْبُهُ). زیرا حیات قلب به احساس مسئولیت در پیشگاه خدا و در برابر مردم ووجدان خویش است. قلبى که احساس مسئولیت نکند و عکس العمل مناسب در مقابل خطا نشان ندهد مرده است و به یقین بى تقوایى سبب مرگ قلب است.
در پایان این سخن مى فرماید:
«کسى که قلبش بمیرد داخل آتش دوزخ مى شود»؛ (وَمَنْ مَاتَ قَلْبُهُ دَخَلَ النَّارَ). زیرا ناپارسایان گنهکار، پرخطا و فاقد احساس مسئولیت، جایى جز دوزخ نخواهند داشت. درواقع این گفتار امام علیه السلام مقدمه و نتیجه اى دارد و در میان آن مقدمه و نتیجه چهار مرحله به صورت علت و معلول پیموده مى شود؛ از پرحرفى و کثرت کلام، شروع و پس از گذشتن از چهار مرحله به دوزخ منتهى مى گردد و همه ازقبیل علت و معلول یکدیگرند.
در حدیثى از امام باقر علیه السلام که در کتاب شریف کافى آمده مى خوانیم: «مَا مِنْ عَبْدٍ إِلاَّ وَفِى قَلْبِهِ نُکْتَهٌ بَیضَاءُ فَإِذَا أَذْنَبَ ذَنْباً خَرَجَ فِى النُّکْتَهِ نُکْتَهٌ سَوْدَاءُ فَإِنْ تَابَ ذَهَبَ ذَلِکَ السَّوَادُ وَإِنْ تَمَادَى فِى الذُّنُوبِ زَادَ ذَلِکَ السَّوَادُ حَتَّى یغَطِّى الْبَیاضَ فَإِذَا غَطَّى الْبَیاضَ لَمْ یرْجِعْ صَاحِبُهُ إِلَى خَیرٍ أَبَداً وَهُوَ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ : (کَلاَّ بَلْ رَانَ عَلَى قُلُوبِهِمْ مَّا کَانُوا یَکْسِبُونَ) ؛ هیچ بنده اى نیست مگر اینکه در قلبش نقطه روشنى است (روشنایى و نورانیت ایمان و تقوا).
هنگامى که مرتکب گناهى مى شود در آن نقطه روشن، نقطه سیاهى پدیدار مى گردد.
هرگاه توبه کند آن نقطه سیاه برطرف مى شود و اگر ادامه بدهد سیاهى فزونى مى یابد تا تمام آن نقطه روشن را بگیرد و هنگامى که آن نقطه روشن به کلى از بین برود صاحب آن قلب هرگز به سوى خیر بازنمى گردد و این همان است که خداى متعال در قرآن مجید فرموده:
چنین نیست که آنها (گروه کافران و منافقان) مى پندارند، بلکه اعمالشان چون زنگارى بر دلهایشان نشسته است! (ازاینرو حق را درک نمى کنند)».
در نقطه مقابل پرگویى و کثرت کلام، سکوت است و اینکه انسان جز در موارد ضرورت سخن نگوید که در روایات اسلامى مدح فراوانى از آن شده است. در حدیثى از امام امیرمومنان علیه السلام در غررالحکم مى خوانیم:
«إنْ کانَ فِی الْکَلامِ الْبَلاغَهُ فَفِى الصُّمْتِ السَّلامَهُ مِنَ الْعِثارِ؛ اگر در سخن گفتن، زیبایى بلاغت باشد، در سکوت، سلامت از لغزش هاست». در حدیث دیگرى امام صادق علیه السلام از رسول خدا صلی الله علیه و آله چنین نقل مى کند که فرمود: «الصَّمْتُ کَنْزٌ وَافِرٌ وَزَینُ الْحَلِیمِ وَسِتْرُ الْجَاهِلِ؛ سکوت گنج بزرگى است وزینت افراد عاقل و پوششى براى جاهل است».
در نکوهش پرگویى و کثرت کلام نیز روایات فراوانى نقل شده است؛ از جمله در بابى که در میزان الحکمه تحت عنوان «النهى عن کثره الکلام» آمده از امیرمومنان علیه السلام مى خوانیم: «مَنْ أکْثَرَ أهْجَرَ وَمَنْ تَفَکَّرَ أبْصَرَ؛ کسى که پرگو باشد هزیان مى گوید و کسى که (سکوت و) تفکر کند بینا مى شود».
آنگاه امام علیه السلام در ادامه کلام خود به مسائل مهمى از اخلاق اسلامى اشاره مى کند .
در هشتمین نکته مى افزاید:
«کسى که به عیوب مردم بنگرد و آن را بد شمرد ولى براى خویش آن را خوب بداند، احمق واقعى است»؛ (وَمَنْ نَظَرَ فِی عُیُوبِ النَّاسِ، فَأَنْکَرَهَا، ثُمَّ رَضِیَهَا لِنَفْسِهِ، فَذلِکَ الاَْحْمَقُ بِعَیْنِهِ).
دلیل بر احمق واقعى بودن او روشن است، زیرا از یکسو کارهایى را بر دیگران عیب مى گیرد که مفهومش تنفر از آن کارهاست و از سویى دیگر همان کارها جزء برنامه زندگى اوست که مفهومش علاقه مندى به آن است؛
یعنى در آنِ واحد دو چیز متضاد را در درون فکر خود جمع کرده است: خوب دانستن چیزى و بد دانستن همان چیز، و این کار جز از احمقان انتظار نمى رود. البته کم نیستند کسانى که به اینگونه تضادها گرفتارند؛
مال مردم را مى برند وآن را کار خوبى مى پندارند؛ ولى اگر مالش را ببرند داد و فریاد برمى آورد که این مسلمانى نیست. دیگران را به دلیل غصب اموال همنوعان، نامسلمان مى شمرد وخودش نیز غاصب است و در عین حال مسلمان! و امثال آن که همگى طبق فرموده امام علیه السلام در زمره احمقان واقعى اند. بر این اساس، عاقل واقعى در مکتب امیرمومنان على علیه السلام کسى است که هیچگونه تضادى در میان افکار و رفتارش وجود نداشته باشد؛
آنچه را بد مى داند براى همه حتى براى خودش بد بداند و آنچه را خوب مى شمرد براى همه از جمله خودش خوب بشمرد.
امام علیه السلام در حکمت ۱۲۶ موارد فراوانى از کسانى را که گرفتار تضاد در عقیده و عمل هستند بیان فرمود. در تواریخ نیز کم نیستند حاکمانى که گرفتار اینگونه تضادها شده اند و براى ملت خود مصائبى آفریده اند.
در حالات عبدالملک مروان آمده است که یزید را به دلیل ویران کردن کعبه در ماجراى ابن زبیر ملامت مى کرد؛ اما هنگامى که خودش به حکومت رسید وابن زبیر را مزاحم خود در منطقه حجاز دید، حجاج بن یوسف ثقفى را فرستاد تا به او حمله کند.
او به کعبه پناه برد. عبدالملک دستور داد خانه خدا را بر سرش ویران کنند و به بهانه مضحکى متوسل شد، وى مى گفت: هدف من ویران کردن کعبه نبوده، بلکه هدفم دَرهم کوبیدن عبدالله بن زبیر بوده است.آرى اینگونه افراد را باید احمقان تاریخ نامید.
سپس در نهمین نکته مى فرماید:
«قناعت سرمایه اى است فناناپذیر»؛ (وَالْقَنَاعَهُ مَالٌ لاَ یَنْفَدُ).
این جمله عینآ در حکمت شماره ۵۷ و همچنین ۴۷۵ آمده است و شاید این تکرار به دلیل این است که سیّد رضى؛ بخشهایى از نهج البلاغه را با فاصله زمانى زیادى نگاشته که باعث شده بخشهاى گذشته از حافظه اش محو شود. به هر روى، همانگونه که در سابق هم گفته ایم، قناعت به معناى راضى بودن به حداقل ضروریات زندگى، سبب مى شود که انسان زندگى بسیار ساده اى داشته باشد.
اداره کردن زندگى ساده کار مشکلى نیست در حالى که افراد حریص هرقدر اموال و امکاناتشان بیشتر شود، آتش حرصشان تندتر مى گردد و به این ترتیب همواره در رنج هستند در حالى که شخص قناعت پیشه زندگى آرام وآسوده اى دارد. در حدیثى از رسول خدا صلی الله علیه و آله مى خوانیم:
«خِیارُ أُمَّتِى الْقانِعُ وَشِرارُهُمُ الطَّامِعُ؛ بهترین افراد امت من قناعت پیشگان و بدترین آنها طمع کارانند». افزون بر این از روایات اسلامى استفاده مى شود که بى نیازى بدون قناعت حاصل نمى شود؛
از جمله در حدیثى از امام باقر یا امام صادق علیهما السلام نقل شده است: «مَنْ قَنِعَ بِمَا رَزَقَهُ اللَّهُ فَهُوَ مِنْ أَغْنَى النَّاسِ؛ کسى که قانع باشد به آنچه خدا به او روزى داده است، غنى ترین مردم است». کلینى؛ بابى تحت عنوان «باب القناعه» در جلد دوم کافى آورده و در آن احادیث بسیارى در اهمیت و فضیلت این صفت ذکر کرده است.
سپس امام علیه السلام در دهمین نکته مى فرماید:
«آنکس که فراوان یاد مرگ کند به اندکى از دنیا راضى مى شود»؛ (وَمَنْ أَکْثَرَ مِنْ ذِکْرِ الْمَوْتِ رَضِیَ مِنَ الدُّنْیَا بِالْیَسِیرِ). روشن است آنکس که مرگ را فراموش کند و در عالم خیال و پندار، زندگى را جاوید بداند حرص بر او غلبه مى کند و هرچه از دنیا به دست آورد به آن قانع نخواهد بود؛
اما آنکس که مى داند ممکن است فردا بانگ رحیل از این جهان براى او سر داده شود و یا به تعبیر دیگر پایان عمر خود را در هر لحظه امکانپذیر مى بیند به مقدارى که نیاز دارد راضى مى شود و از حرص و طمع بازمى ماند.
کلینى؛در جلد دوم کتاب کافى بابى در مذمت دنیا و زهد ذکر کرده واز جمله امورى که در ترک دنیاپرستى موثر ذکر مى کند یاد مرگ است.
در حدیث سیزدهم آن باب آمده که یکى از یاران امام باقر علیه السلام عرض کرد: حدیثى براى من بیان کنید که از آن بهره مند شوم. امام علیه السلام فرمود: «أَکْثِرْ ذِکْرَ الْمَوْتِ فَإِنَّهُ لَمْ یکْثِرْ إِنْسَانٌ ذِکْرَ الْمَوْتِ إِلاَّ زَهِدَ فِى الدُّنْیا؛ زیاد به یاد مرگ باش، چراکه هیچ انسانى فراوان یاد مرگ نمى کند مگر اینکه نسبت به زرق و برق دنیا بى اعتنا مى شود».
مرحوم علامه مجلسى نیز در بحارالانوار روایاتى در این زمینه آورده؛ از جمله روایتى است از امام صادق علیه السلام که مى فرماید:
«ذِکْرُ الْمَوْتِ یمِیتُ الشَّهَواتِ فِى النَّفْسِ وَیقْلَعُ مَنابِتَ الْغَفْلَهِ، وَیقَوِّى الْقَلْبَ بِمَواعِدِ اللَّهِ وَیرِقُّ الطَّبْعَ، وَیکْسِرُ أَعْلامَ الْهَوى، وَیطْفِى نارَ الْحِرْصِ، وَیحَقِّرُ الدُّنْیا، وَهُوَ مَعْنى ما قالَ النَّبِى صلی الله علیه و آله فِکْرُ ساعَهٍ خَیرٌ مِنْ عِبادَهِ سَنَهٍ؛ یاد مرگ، شهوت هاى سرکش را در درون آدمى مى میراند، ریشه هاى غفلت را از دل برمى کند، قلب را به وعده هاى الهى نیرو مى بخشد، به طبع آدمى نرمى و لطافت مىدهد، نشانه هاى هواپرستى را دَرهم مى شکند، آتش حرص را خاموش مى سازد و دنیا را در نظر انسان کوچک مى کند، و این است معناى سخنى که پیغمبر صلی الله علیه و آله فرموده: یک ساعت فکر کردن از یک سال عبادت بهتر است».
در یازدهمین و آخرین نکته حکیمانه مى فرماید:
«آنکس که بداند گفتارش جزء اعمال او محسوب مى شود سخن کم مى گوید مگر در آنجا که به او مربوط است»؛ (وَمَنْ عَلِمَ أَنَّ کَلاَمَهُ مِنْ عَمَلِهِ قَلَّ کَلاَمُهُ إِلاَّ فِیَما یَعْنِیهِ).
بسیارند کسانى که هرچه بر سر زبانشان آمد مى گویند و چنین مى پندارند که سخن، باد هواست و جایى ثبت نمى شود در حالى که سخنان انسان سرنوشت سازترین اعمال اوست و بارها گفته ایم بخش عظیمى از گناهان کبیره به وسیله زبان انجام مى شود، همانگونه که بخش عظیمى از طاعات با زبان است.
زبان، کلید خوشبختى ها و بدبختى هاست، بنابراین چگونه ممکن است انسان سخنش را جزء اعمالش نداند؟ به یقین اگر بداند (مَّا یَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلاَّ لَدَیْهِ رَقِیبٌ عَتِیدٌ)؛ انسان هیچ سخنى را بر زبان نمى آورد مگر اینکه همان دم، فرشته اى مراقب و آماده براى انجام مأموریت (و ضبط آن) است!» در سخنان خود دقت مى کند و جز آنچه به او مربوط است و مصلحت وى ایجاب مى کند سخن نخواهد گفت.
درباره خطرات زبان و بیهوده گویى ها و سخنان بدون مطالعه روایات فراوانى از معصومان نقل شده است.
*****
نکته:
نسخه اى کامل!
امام علیه السلام در این مجموعه از کلمات حکمت آمیز که به یازده دستور مهم اشاره کرده، نسخه اى کامل مربوط به سیر و سلوک در راه حق و رسیدن به قرب خدا ونجات از عذاب دنیا و آخرت ارائه فرموده است. بخشى از آن مربوط به تربیت نفوس و خودسازى است: نپرداختن به عیوب دیگران و به عکس، دقت در عیوب خویشتن و ترک فضول کلام که مایه حیات قلب است و توجه به خطرات زبان، همه از امورى است که سالکان راه حق را در این مسیر کمک مى کند و به اهداف مقدس خود واصل مى نماید.
بخش دیگر مربوط به تحصیل آرامش در حیات دنیاست: قناعت پیشه کردن و ترک تجمل پرستى و به یاد مرگ بودن و راضى شدن به مقدار ضرورت از مواهب دنیا، همه از امورى است که درهاى آرامش را به روى انسان مى گشاید و او را از غوطه ور شدن در امورى که مایه پریشانى و اضطراب است حفظ مى کند.
بخش دیگر در ارتباط با مسائل اجتماعى و زندگى صحیح با مردم است؛ ترک ظلم و ستم و توجه به عواقب سوء آن، پرهیز از موارد تهمت و نگاه کردن به وضع مردم و خویشتن با یک چشم، همه از امورى است که رابطه انسان را با مردم اصلاح مى کند.
در مجموع نسخه جامعى است که هرکس آن را به کار بندد در طریق سیر وسلوک و پوییدن راه حق نیاز به چیز دیگرى ندارد. چه خوب است افراد به جاى اینکه به دنبال پیر و شیخ و مرشد و استاد عرفان بیفتند که خطرات فراوانى دربر دارد همین برنامه مطمئن را نصب العین خود قرار دهند و آنچه را مى خواهند از آن بخواهند و آنچه را مى جویند در آن بجویند.

دیدگاهها