محصول به سبد خرید اضافه شد
0

رباعی شماره ۴۵۱ تا ۵۰۰

تاریخ: 9 آذر 1398
بازدید: 7

رباعی شماره ۴۵۱

هم عابد و هم زاهد و هم خونریز است

خونریزی او خلاصهٔ پرهیز است

خورشید چو با بنده عنایت دارد

عیبی نبود که بنده بیگه خیز است

رباعی شماره ۴۵۲

یاری که به حسن از صفت افزونست

در خانه درآمد که دل تو چونست

او دامن خود کشان و دل میگفتش

دامن برکش که خانهٔ پرخونست

رباعی شماره ۴۵۳

یاری که به نزد او گل و خار یکیست

در مذهب او مصحف و زنار یکیست

ما را غم آن یار چرا باید خورد

کو را خر لنگ و اسب رهوار یکیست

رباعی شماره ۴۵۴

یاری که غمش دوای هر بیمار است

او را یار است هرکه با او یار است

گویند مرا باش در کار مدام

من بی‌کارم ولیک او در کار است

رباعی شماره ۴۵۵

یکبار به مردم و مرا کس نگریست

گر بار دگر زنده شوم دانم زیست

ای کرده تو قصد من ترا با من چیست

یا صحبت ابلهان همه دیگ تهیست

رباعی شماره ۴۵۶

یک چشم من از روز جدائی بگریست

چشم دگرم گفت چرا گریه ز چیست

چون روز وصال شد فرازش کردم

گفتم نگریستی نباید نگریست

رباعی شماره ۴۵۷

ای آنکه کنی کون و مکانرا محدث

پاکی و منزهی ز نسیان و حدث

جز فکر تو در سرم همه عین خطاست

جز ذکر تو بر زبان ضلالست و عبث

رباعی شماره ۴۵۸

ما را چو ز عشق میشود راست مزاج

عشق است طبیب ما و داروی علاج

پیوسته بدین عشق نخواهد رفتن

این عشق ز کس نزاد و نی‌داد نتاج

رباعی شماره ۴۵۹

اندر سر من نبود جز رای صلاح

اندر شب و روز پاک جویای صلاح

امسال چنانم که نیارم گفتن

یک سال دگر وای مرا وای صلاح

رباعی شماره ۴۶۰

آبی که از این دیده چو خون میریزد

خونیست بیا ببین که چون میریزد

پیداست که خون من چه برداشت کند

دل می‌خورد و دیده برون می‌ریزد

رباعی شماره ۴۶۱

آنان که محققان این درگاهند

نزد دل اهل دل چو برگ کاهند

اهل دل خاصگان شاهنشاهند

باقی همه هرچه هست خرج راهند

رباعی شماره ۴۶۲

آن تازه تنی که در بلای تو بود

آغشته به خون کربلای تو بود

یارب که چه کار دارد و کارستان

آن بی‌کاری که از برای تو بود

رباعی شماره ۴۶۳

آنجا بنشین که همنشین مردانند

تا دود کدورت ترا بنشانند

اندیشه مکن به عیب ایشان کایشان

زانبیش که اندیشه کنی میدانند

رباعی شماره ۴۶۴

آنجا که بهر سخن دل ما گردد

من می‌دانم که زود رسوا گردد

چندان بکند یاد جمال خوش تو

کر هر نفسش نقش تو پیدا گردد

رباعی شماره ۴۶۵

آن خوبانی که فتنهٔ بتکده‌اند

ما را به خرابات بتان ره زده‌اند

کافر دل و خونخواره این ره بده‌اند

وز مکر چنین عابد و زاهد شده‌اند

رباعی شماره ۴۶۶

آن دشمن دوست روی دیدی که چه کرد

یا هیچ به غور آن رسیدی که چه کرد

گفتا همه آن کنم که رایت خواهد

دیدی که چه گفت و هم شنیدی که چه کرد

رباعی شماره ۴۶۷

آن دل که به شاهد نهان درنگرد

کی جانب ملکت جهان درنگرد

بی‌زار شود ز چشم در روز اجل

کان روی رها کند به جان درنگرد

رباعی شماره ۴۶۸

آندم که ز افلاک گهر ریز کند

هر ذره بسوی اصل خود خیز کند

از نخوت آن باد و زین باد هوس

هر ذره ز آفتاب پرهیز کند

رباعی شماره ۴۶۹

آن ذره که جز همدم خورشید نشد

بر نقد زد و سخرهٔ امید نشد

عشقت به کدام سر درافتاد که زود

از باد تو رقصان چو سر بید نشد

رباعی شماره ۴۷۰

آن راحت جان گرد دلم میگردد

گرد دل و جان خجلم میگردد

زین گل چو درخت سر برآرم خندان

کاب حیوان گرد گلم میگردد

رباعی شماره ۴۷۱

آنرا که به ضاعت قناعت باشد

هرگونه که خورد و خفت و طاعت باشد

زنهار تولا مکن الا به خدای

کاین رغبت خلق نیم ساعت باشد

رباعی شماره ۴۷۲

آن را که به علم و عقل افراشته‌اند

او را به حساب روزی انگاشته‌اند

وان را که سر از عقل تهی داشته‌اند

از مال به جای آن درانباشته‌اند

رباعی شماره ۴۷۳

 

آن را که خدای ناف بر عشق برید

او داند ناله‌های عشاق شنید

هر جای که دانه دید زانجا برمید

پرید بدان سوی که مرغی نپرید

رباعی شماره ۴۷۴

آنرا که ز عشق دوست بیداد رسد

از رحمت و فضل اوش امداد رسد

کوتاهی عمر بین به وصلم دریاب

تا پیش از اجل مرا به فریاد رسد

رباعی شماره ۴۷۵

آن را منگر که ذوفنون آید مرد

در عهد و وفا نگر که چون آید مرد

از عهدهٔ عهد اگر برون آید مرد

از هرچه صفت کنی فزون آید مرد

 

رباعی شماره ۴۷۶

آن رفت که بودمی من از عشق تو شاد

از عشق تو می نایدم از عشقم یاد

اسباب و علل پیش من آمد همه باد

بر بحر کجا بود ز کهگل بنیاد

رباعی شماره ۴۷۷

آن روز که جان خرقهٔ قالب پوشید

دریای عنایت از کرم میجوشید

سرنای دل از بسکه می لب نوشید

هم بر لب تو مست شد و بخروشید

رباعی شماره ۴۷۸

آن روز که جانم ره کیوان گیرد

اجزای تنم خاک پریشان گیرد

بر خاک بانگشت تو بنویس که خیز

تا برجهم از خاک و تنم جان گیرد

رباعی شماره ۴۷۹

آن روز که چشم تو ز من برگردد

وز بهر تو کشتنم میسر گردد

در غصهٔ آنم که چه خواهم عذرت

گر چشم تو در ماتم من تر گردد

رباعی شماره ۴۸۰

آن روز که روز ابر و باران باشد

شرط است که جمعیت یاران باشد

زانروی که روییار را تازه کند

چون مجمع گل که در بهاران باشد

رباعی شماره ۴۸۱

آن روز که عشق با دلم بستیزد

جان پای برهنه از میان بگریزد

دیوانه کسی که عاقلم پندارد

عاقل مردی که او ز من پرهیزد

رباعی شماره ۴۸۲

آن روز که کار وصل را ساز آید

وین مرغ از این قفس بپرواز آید

از شه چو صفیر ارجعی باز شود

پروازکنان به دست شه بازآید

رباعی شماره ۴۸۳

آن روز که مهرگان گردون زده‌اند

مهر زر عاشقان دگرگون زده‌اند

واقف نشوی به عقل کان چون زده‌اند

کاین زر ز سرای عقل بیرون زده‌اند

رباعی شماره ۴۸۴

آن سر که بود بی‌خبر از وی خسبد

آنکس که خبر یافت از او کی خسبد

می‌گوید عشق در دو گوشم همه شب

ای وای بر آن کسی که بی‌وی خسبد

رباعی شماره ۴۸۵

آن طرفه جماعتی که جانشان بکشد

وین نادره آب حیوانشان بکشد

گر فاش کنند مردمانشان بکشند

ور عشق نهان کنند آنان بکشند

رباعی شماره ۴۸۶

آن عشق که برق و بوش تا فرق رسید

مالم همه خورد و کار با دلق رسید

آبی که از آن دامن خود میچیدم

اکنون جوشیده است و تا حلق رسید

رباعی شماره ۴۸۷

آن کان نبات و تنگ شکر نامد

وان آب حیات بحر گوهر نامد

گفتم بروم به عشوه دمها دهمش

چون راست بدیدمش دمم برنامد

رباعی شماره ۴۸۸

آن کز تو خدای این گدا می‌خواهد

در دهر کدام پادشا می‌خواهد

هر ذره ز خورشید تو از دور خوش است

زان جملهٔ خورشید ترا می‌خواهد

رباعی شماره ۴۸۹

آن کس که بر آتش جهانم بنهاد

صد گونه زبانه بر زبانم بنهاد

چون شش جهتم شعلهٔ آتش بگرفت

آه کردم و دست بر دهانم بنهاد

رباعی شماره ۴۹۰

آن کس که ترا بیند و خندان نشود

وز حیرت تو گشاده دندان نشود

چندانکه بود هزار چندان نشود

جز کاهگل و کلوخ زندان نشود

رباعی شماره ۴۹۱

آن کس که ترا شناخت جان را چه کند

فرزند و عیال و خانمان را چه کند

دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی

دیوانهٔ تو هر دو جهان را چه کند

رباعی شماره ۴۹۲

آن کس که از آب و گل نگاری دارد

روزی به وصال او قراری دارد

ای نادره آنکه زاب و گل بیرون شد

کو چون تو غریب شهریاری دارد

رباعی شماره ۴۹۳

آن کس که ز چرخ نیم نانی دارد

وز بهر مقام آشیانی دارد

نی طالب کس بود نه مطلوب کسی

گو شاد بزی که خوش جهانی دارد

رباعی شماره ۴۹۴

آن کس که ز دل دم اناالحق میزد

امروز بر این رسن معلق میزد

وانکس که ز چشم سحر مطلق میزد

بر خود ز غمت هزار گون دق میزد

رباعی شماره ۴۹۵

آن کس که مرا به صدق اقرار کند

چون لعبتگان مرا به بازار کند

بیزارم از آن کار و نیم بازاری

من بندهٔ آن کسم که انکار کند

رباعی شماره ۴۹۶

آن کیست که بیرون درون مینگرد

در اهل جنون به صد فسون مینگرد

وز دیده نگر که دیده چون مینگرد

و آن کیست که از دیده برون مینگرد

رباعی شماره ۴۹۷

آن لحظه که آن سرو روانم برسید

تن زد تنم از شرم چو جانم برسید

او چونکه چنان بد چنانم برسید

من چونکه چنین نیم بدانم برسید

رباعی شماره ۴۹۸

آن لحظه که از پیرهنت بوی رسد

من خود چه کسم چرخ و فلک جامه درد

آن پیرهن یوسف خوشبوی کجاست

کامروز ز پیراهن تو بوی برد

رباعی شماره ۴۹۹

آن نزدیکی که دلستان را باشد

من ظن نبرم که نیز جان را باشد

والله نکنم یاد مر او را هرگز

زانروی که یاد غایبان را باشد

رباعی شماره ۵۰۰

 

آن وسوسه‌ای که شرمها را ببرد

آن داهیه‌ای که بندها را بدرد

چون سیر برهنه گردد از رسم جهان

در عشق جهان را به پیازی نخرد

برچسب‌ها:

دیدگاه‌ها

رفتن به بالای صفحه

۰۲۱۸۸۱۹۲۴۹۶-۰۹۰۳۶۵۵۶۲۰۸
با ما در تماس باشید

تمامی حقوق این سایت متعلق به نینوایان می باشد.
Copyright © 2025 neynavayan.ir